بالاخره امروز فامیلمون اومد رفت دانشگاهش تو انگلیس.

خوشحال بود. از ترس اینکه پروازها لغو بشه، دو هفته زودتر اومد، رفت خونه آبجی خانوم. دیگه بعدش هم آبجی مرخصی گرفت شهر به شهر بچه را برد رسوند و تا می شد کارهاشو از اداری تا خرید های اولیه کمکش کرد. من به نظرم رسید زیاد کمک کرد! داشتم فکر می کردم آدمها باید این فرصت را پیدا کنند که مهاجرت را تجربه کنند. یعنی بچشند! یعنی سختشون بشه! نه از راه بدجنسی، از این باب که یک مهاجر وقتی شب با خودش فکر می کنه که خب چه کردم؟ اینهمه سختی کشیدم که چی بشه؟ دست آوردم چیه؟ این باید یک دست آوردهای ملموسی داشته باشه! ولو اینکه بگه خب من فهمیدم پنیری که شبیه پنیر ایرانی هست اینجا به چه اسمی و در چه بسته بندی ای و توسط چه فروشگاهی عرضه می شه! ولو اینکه بگه خب من امروز تونستم یک حساب بانکی باز کنم! من تونستم یک املت برای خودم بپزم! می دونید، اگه این خرده دست آوردها نباشه، فرد تهی می شه! نمی فهمه! اینها که گفتم هر کدومش یک پروژه هست ها فکر نکنید ساده هست. حل کردن تک به تک اینها موفقیت است! باور کنید! تفاوتش در حد اینه که شب گشنه بخوابی یا سیر!

حالا وقتی یک کسی اینجاست و به شما زیادی کمک می کنه این امکان را ازتون سلب می کنه که خودتون بتونید اینها را مزه کنید! عینهو ایران، فکر می کنید اینها که حق مسلم ماست!! آبجی می گه امروز رفتیم فلان فروشگاه مواد اولیه غذایی براش خریدیم، بعد نمک برداشتم، می گه مگه نمک را هم باید خرید؟ من هیچوقت ندیدم مامانم نمک بخره!

:))

خلاصه که نظرم این بود که کمتر مشکلاتش را حل کنیم، و بذاریم با جمع کردن دست آوردهای خرده ریز، هم برای خودش خاطره بشه، هم ببینه که به ازای تلاشش چیزی عایدش شده...

عصری باهاش چت کردم. می گه که حس نمی کنم تو و ... (خواهرم) با من فامیل باشید! با فامیل احساس راحتی نمی کنم!

اگه اینها دو تا پیام بود می شد گفت تو اولی گوزیده تو دومی داره گوزشو پامال می کنه ها منتهی، تو یک پیام گفت. و خب من بهش گفتم سعی کنه آدم خوبی باشه چون هممممه خوبند!

دروغ گفتم البته...

دیروز، هشتاد پوند براشون کارت به کارت کردم. نوشتم ناهار مهمون من باشید. رفته بودند رستوران ایرانی چلو کباب خورده بودند. هر پرس 21 پوند شده بود. امروز هم تتمه اش را مهمون من بودند که البته به نظرم این دومی را چیز خوشمزه ای نخورده بودند، پول تجربه دادند! یک چیزی بین ناهار و صبحانه و به قیمت ناهار خورده بودند، فرنچایز؟ همچین چیزی. حالا این مهم نیست. می خواستم چیزی دیگه را بگم. اینکه بعضی فرصت ها، فقط یکبار پیش میاد، و اگه آدم از اون یکبار استفاده نکنه، در حق خودش کم گذاشته است! حس خوبی که به خودش، و به بقیه می تونست بده را نداده است! دیروز روز اولی بود که رفته بودند آکسفورد و من احتمال دادم که ممکنه چون کار زیاد دارند به خریدن ساندویچ و غذای سرد و سرپایی فکر کنند، از طرفی می خواستم حالا که شهر تازه رفته یک مظنه از قیمت غذای رستورانی دستش باشه که وقتی تو غربت و خستگی خواست به خودش یک حالی بده، بدونه حدود قیمت چقدره، نترسه! برای همین ناهار دعوت کردم...

کبابشو اونها خوردند،

حالشو من بردم ولی!

و این فکر می کنم تا همیشه تو ذهنشون می مونه. منظورم این نیست که از من هی تشکر کنند. منظورم اینه که سمت و سو و افق دید بچه را به سمت مثبت محور مختصات چرخوندم! می تونست منفی باشه.

برم فکر شکم خودم باشم حالا، صدا در اومد!