یک دوستی داریم، لیلا! اهل قزوین!

این بنده خدا یک شیرینی ها و بیسکویت هایی می پزه هاااا، انگار بگی تو شیرینی فروشی کار می کنه لاااااامصٌب!

الان گوشی ام را چک کردم دیدم عکس پخت امروزشو گذاشته. رسوا هستیم همه میدونند از قنادی و آشپزی خوشم میاد، وقتی هنری از خودشون بروز می دن به یادم می افتند.

خوشم اومد. نوشتم برام دستور بذاره. بیسکویت کره ای است انگار. کاش بتونم بپزم منم! گناه دارم تو غربت!

دفاع تونیتو بود. نیم ساعت نشستم و اومدم اتاق خوابیدم رو میز! سرمو گذاشتم رو میز از دنیا رفتم! از بس کار زیاد شده اصلا از زندگی افتاده ام. فکر کن دیشب نون خریدم! اینقدر دیگه حالشو نداشتم که بپزم، خریدم!