عصر، تو مترو، رو به روی یک دختر پسر نوبلوغ نشسته بودم،
سفید پوست بودند. دختره تقریبا استخون خالی بود. جمجمه عجیب و چشمهای قشنگی داشت. هفت هشت تا ایستگاه، اینها مشغول عملیات تختخوابی بودند. یک صحنه اش دختره یک دستش تو جیب پسره بود یک دست دیگه اش تو کفش پسره!
و ماچ و لب و هیجان...
یک مدتی هم پسره بازو اش را گذاشته بود زیرآرواره دختره و دختره عشوه شتری میومد! از زبونش که عین زبون مار بیرون و تو می کرد و لابد یک خاطره ای را برای هر دو تداعی می کرد، تا عشوه های چشمی...
کنار دستم، یک پس سیاهپوست نشسته بود، یکی دو بار که چشمم به صفحه موبایلش افتاد، مدلهای عربی محجب را داشت سرچ می کرد، و خوراکی های تقویت کننده مثل زنجبیل!
به نظرتون آدم تو مترو باید برای پیرمرد و پیرزن توریستی که یک بااااار نقشه ازش آویزون است و یک عالمه کوله داره، بلند بشه؟ خب این اگه جون نداشت که غلط می کرد از ده خودشون راه می افتاد بیاد سفر!!
جالبه اینجا برای بچه های کوچیک، از جا بلند می شن آدمها. معمولا هم مادرشون همراهشونه ها، ملت پا می شن بچه بشینه. دوست دارم آدمها شعور داشته باشند. همچنانکه لجم می گیره وقتی یک توریست کثافت می بینه طرف بچه بغلش هست، هیچی نمی گه نمی گه نمی گه تا وقتی یکی دیگه بلند می شه، مطمئن که می شه زن و بچه دارند می رن رو اون صندلی بشینند، نیم خیز می شه و تعارف می زنه!
کثثثثثثافت!
ده دقیقه به روز جمعه دخول کرده ایم. می خوام که بخوابم اما اول چای!
دلم یک آدم بی حاشیه و با سواد می خواد عین فهیمه، بشینیم بحث کنیم! چه بد که اون روزگاری که با هم بودیم من حال مطالعه و بحث علمی نداشتم. چقدر اون طفلک بال بال می زد... کلاس که می ریم، خییییییییییییلی سطح مطالب نازل است! بدیهیات را می گن تقریبا. اما خب، باید برم که اینها هم خالی بشن هی هرسری می بینمشون نخوان برام توضیح بدن. باید خالی کنم خشابشونو. دانشجوهای ایرانی که تو گروه هستند، اطلاعاتشون خوبه اما به نظر نمیاد فکر کرده باشند به آنچه خونده اند. قشری اند!