پین، رفت!

پین یک دختر چینی بود. با کله ای به غایت بزرگ، صورت تخخخخت و چشمانی ریز و عینکی. قبلا قوز بیشتری داشت. شلوارک می پوشید و بچه خوبی بود.

دیروز صبح یک کیسه شاید ده تا کتاب اقلا پونصد صفحه ای از اتاقش آورد گذاشت تو کتابخونه. من شیر گرم کرده بودم برای صبحانه، ازش پرسیدم اینها همه را خوندی؟

گفت آره!!

تعجب کردم. پرسیدم چند صفحه؟

گفت نمی دونم. آخریش که هفتصد صفحه بود یک هفته طول کشید...

عصر، پین را دیدم که دو تا کیسه بزرگ دستشه داره می ره سمت سطل های بازیافت اون سمت خیابون.

امروز صبح، پین با یک عالمه ظرف و کاسه بشقاب اومد تو آشپزخونه. گفت نیم ساعت دیگه داره می ره!

داره برمیگرده چین!

و برای همین هم وسایل اتاقشو داره برمی گردونه یا می ریزه. الان هم وسایل آشپزخونه اش را داشت می ذاشت برای مصرف عموم. یک مشت چاپ استیک و کاسه بشقاب...

به همین سادگی،

پین، رفت!

پین سینه نداشت. برای همینم وقتی بغلش کردم نچسبوندمش به خودم که حس بدی نکنه. خداحافظی کردیم و، رفت به آسیای دور، که نمی دونم زین پس چکار کنه...

من دارم مشقهای کلاسی که می رم را می نویسم. تلفیق آنچه بلد شده ام با آنچه اینها انجام می دن، می تونه جذاب باشه. باید برنامه نویسی کنم.

می خوام برم فروشگاه رو به رو، فلفل دلمه ای تازه اگه داشت بخرم با پنیر پیتزا، ناهار امروز و بلکه فردا پیتزا بپزم. احتمالا دلمه ای تازه نداره البته.

باید آب بخرم،

و تخم مرغ!

شب می خوام یک کیک بپزم که فردا ببرم دانشگاه. ایزابلا داره می ره و خوبه که یک کیک براش پخته باشم اقلا. هرچه دنبال کیف چرم قشنگ گشتم پیدا نکردم. شاید تا آخر هفته پیدا کنم یکی بعدا براش می خرم.

ایزابلا و شوهرش اینجا زندگی راحتی دارند اما ایزابلا دلش مادرش را می خواد. بخاطر همین خانواده را داره کوچ می ده برزیل! شوهرش برزیلی هست اما اینجا را بیشتر دوست داره، حتی خونه خرید چند ماه قبل. منتهی،

زن است دیگر...

حتتتتتما باید برینه به همه برنامه ها!