شب عروسی بوده، داماد می ره حجله.

تا میان شروع کنند عروس غش می کنه!

داماد می گه خب این که نشد من اینهمه خرج کردم به دلم وعده دادم  حالا این درست سر به زنگاه مرد! بذار بکنم بعد می رم می گم بیان سراغش.

شوک را که وارد می کنه، طرف به هوش میاد.

داماد، می زنه تو سر خودش و می شینه یک کناری به گریه کردن!

حضرات که گوش ایستاده بودند از صحّت معامله اسلامی مطلع بشن، میان داخل می پرسند که چی شده اتفاقی افتاده؟

داماد می گه نه، ولی اگه اینو زودتر می دونستم،  حالا بابام زنده بود!

(فکر کرده بوده اگه به باباش هم شوک وارد می کرد، زنده می شد  :))  )

 

یک رفیقی داشتیم، خیلی نا خوش ایند است. رفقای دیگه اغلب بلاکش می کنند منتهی من دارمش همچنان. امروز سر صبح یک حرکتی براش زدم (تهدیدش کردم در واقع وگرنه انجام ندادم) که خودش بلاکم کرد! خنده ام گرفت، گفتم اگه می دونستم به بقیه رفقا هم اینو گفته بودم که اونها را هم خودش بلاک کنه اینقدر معذب نباشند!