در آشپزخونه را باز کردم بوی نون تازه زد بیرون!
یک پسره ساکت سیاهی هست، خییییییییییلی آرومه! با هیچکس هم نمی جوشه. دیگ و قابلمه اش را پهن کرده بود و چیزهایی می پخت که یکی اش نون بود. به نظر خمیر را درست عمل آورده بود، نونها را توی ماهیتابه سرخ کرده بود. زود اومدم که تنها باشه راحت باشه با عشقش.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ ساعت 9:57 توسط مسیح
|