دیشب حوالی هشت و نه بود همسایه ام پیام صوتی داد که من می خوام برم فلان جا، یک مرکز خرید، اگه دوست داری بیا.

تن صداش پیدا بود که باز کشتی هاش غرق شده است. می خواست بره با یکی حرف بزنه خودشو خالی کنه رو اون! نمی دونم چطور شد اینبار دیگه از خودم خرج نکردم! گفتم دارم سبزی پاک می کنم تو برو! مسخره است پاشی بشینی کنار دست یکی تو جاده، بری دنبالش بدو بدو کنی تو برندهای بی کیفیت و مسخره، بعد آشغالترین شام را بخوری، یازده که دارند در را می بندند تو هم پاشی بیای بیرون! که چی؟! مریضی؟ تمام مدت هم منفی بشنوی! برو بابا خدا خیر دنیا و آخرت بهت بده!

امروز ولی می خواستم ناهار بخورم یکی دیگه زنگ زد و بهانه ها افاقه نکرد و اومد با دوست دخترش دو ساعتی عمر ما را به گا دادند رفت! البته این تازه از نروژ اومده بود و اطلاعات خوبی داشت می داد، حداقل منفی نبود! دیگه با برگشتنش احوال دوست دخترش هم بهتر می شه و همدیگه را داری می کنند. این مدت که نبود یک گاهی به خانوم احسان هایی می کردم، مثل اینکه بهش لبو یا کیک بدم یا آش بهش بدم. چیزهایی که ایران نبودن را براش یکم ساده کنه. نمونه بارز کسانی که فقط اومده اند، و در بی پولی، دچار مشکلات روحی فراوان شده اند. خارجه یا پول خیلی زیاد می خواد رفقا، یا انگیزه خیلی زیاد! پا نشید بزنید به راه! مخصوصا که به امید کسی دیگه و به هوای کسی دیگه نزنید به راه. منظورم مسافرت نیست ها، مسافرت ده روز دو ماه است قابل مدیریت است چه بسا خیلی هم خوش بگذره اما برای ماندن، نه کسی را ببرید با خودتون نه کسی را تشویق کنید که بیاد! این گهی هست که فرادا خورده می شه! حالا بعد اگه کسی خورد و اومد، اینجا خدایی هر کاری از دستتون بر میاد براش بکنید دیگه. بی چشمداشت، بی چشم بد!