بابای مصری رفته تو کما. بچه اساسی پنچر شده است. همه مدارکش هم باطل شده و نمی تونه سفر کنه. یک قرارداد کاری داره که باز هم بخاطر اون نمی تونه بره سفر. قرار هم گذاشته بودند که تا آخر امسال، نهایت سه ماه دیگه، تزش را تحویل بده. تزی که هنوز ننوشته. حتی هنوز تحلیل نکرده. وقتی تز را نتونه بده اولا باید شهریه دانشگاه را بده، حدود 1800 یورو برای یکسال، بعدش اون کاری که تو دانشگاهش تو مصر براش رزرو شده بود و اصلا از اونجا مامور به تحصیل بود، از دستش میره. دقیقا قانون طبیعت برای این هم جاری است! همه بدبختی هاش مرتتتب به صف شده اند که یکی پس از دیگری، کونش بذارند!

بی مجال تنفّس!

به نظر من یکی از اشکالات خلقت همین مردن هست. این سیستم نباید اینجوری می بود. نباید طرف از کار افتاده و رقت انگیز می شد قبل مرگ. جوون مرگ هم نباید می شد. باید یک طول مشخصی می داشت زندگی و هر کسی سر اون تاریخ یک جوری که انگار می ره به جای بهتری، سوار یک اتوبوسی می شد با هلهله و شادی روانه می شد. دیدید مثلا کس یکه کنکور قبول می شه و از خونه می ره؟ غم و شادی به هم توام است حداقل! بازمانده امید و ذوق داره، رونده هیجان و ترس. می شد یک مدلی مثلا اون دروغهای آخوندها را یکمشو واقعیت داد، مثلا یک هفته قبل از مرگ هر کسی یک دبّه از اون جوبهای پر شراب و عسل در خونه اش ارسال می شد که فقط هم این می تونست بخوره و کیف کنه اگه کسی دیگه لب می زد می مرد! بعد این یک هفته دبه اش را می خورد و برای پر کردن دبّه، سوار می شد می رفت! یا بخار می شد اصلا! فکر کن مراسم بخار شدن مرسوم بود، همه جمع می شدند، جشن بود، بعد مثلا آقا بزرگ که حالا تا الان با ما آش می خورد کم کم یک هاله ای دورش در میومد بعد ذوق می کرد تو اون هاله دختر بچه ها، نوه هاش، با چشمای گرد عسلی نگاه می کردند و ضبط می کردند همه چیز را و آقاجون، عینهو دودی که از کبریت متصاعد می شه و تمام می شه، اولش غلیظ بود، بعدش کم کم دیگر هیچ! نه خانی اومد نه خانی رفت!

واااااااااااااقعا خدا ناتوان، بی سلیقه و احمق است حتی که اینجور بشر را در رنج آفریده است! این نظر منه.