از سخت ترین کارهای ممکن یکی هم اینه که مجبور باشی چیزهایی را بخونی که بلدی، به این امید که لای اونها چیزی بیابی که بلد نبوده ای!
شبیه شکنجه است!
فکر کنم ساعتهامون عوض شده از امروز. تازه الان هشت صبح را نشون می ده.
آب گرم نداریم. شیر گرم کردم صبح، سیاهه بازم تو مطبخ داشت پخت و پز می کرد و وقتی من رسیدم تمام شده بود پروژه. تا بیام شیر بریزم تو لیوان و بذارم ماکروویو، ته قابلمه را از آب پر کردم و گذاشتم رو گاز که گرم بشه. بعد هم که شستم باز همه را ریختم تو قابلمه و با آب فراوان گذاشتم تا بجوشه! ضد عفونی دیگه. گاهی قاشق و کاسه بشقابمو می جوشونم که تمیز بشه...
یکی دو ساعت دیگه باید پاشم برم فروشگاه تخمه ندارم، اسکاچ، پنیرپیتزا هم می خرم. نون هم باید بپزم. خوبه پاشم خمیر کنم الانه...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ ساعت 11:35 توسط مسیح
|