خارجه هم که قرار بود بیام همینجوری اومدم! عینهو بوفالو!! تو یک ماه، از کارم استعفا دادم، زمین شراکتی ام را فروختم! یک زمین دیگه یک جای بوقی خریدم! کم مونده بود ماشینمو هم شوهر بدم. اینقدر عجله ای شد نشد کسایی را که دم آخر سر لطف اومده بودند حتی ببوسم!
والللللللله!
الانه هم اقلا به دو تا رفقا اینجا نزدیکم نسبتا. ولی هنوز هم بهشون نگفته ام. جفتشون ماشین دارند و اگه من آدم بودم می شد اسباب کشی خیلی راحتی داشته باشم، با کمک خواستن ازشون منتهی، من نچسبم!! با اوبر وسایلمو می برم! باید امروز برم کارتن خالی گیر بیارم...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:22 توسط مسیح
|