استمداد
حوالی نصفه شب است. زندگی ام را جمع کردم، دو تا ساک شد، دو تا کارتن! خرده ریزهای پر و پخش هم شاید یک ساک یا کارتن بیشتر نشه. با وجودی که خیلی جمع زندگی کردم اما خیلی زیاد است هنوزم.
به دوستم که دو بار کمکش اسباب کشی کردم گفتم که کمکم کنه. سختم بود بهش بگم. به نظرم رسید شاید اگه اوبر می گرفتم راحت تر بودم منتهی، راستش فکر کردم خب شاید بد نباشه به ملت هم ا جازه بدم برام کاری کنند بخصوص که کار مشابهش را براش انجام داده بودم. ماشین ندارم، اون ماشین داشت. دو تا چمدونم را تو صندوقش جا دادیم باضافه تنور عزیزم و یک کوله. فردا هر کدوممون طبق برنامه خودمون می ریم دانشگاه، عصر اون می ره باشگاه و موقع برگشت سر راه میاد دم خونه، چمدونها را می ذاریم و با هم برمی گردیم. فکر کردم اینجوری کمترین رفت و آمد اضافه را بهش تحمیل می کنم هرچند، شاید حس خوبی نداشته باشه که وسایلم بیست ساعت عقب ماشینشه. نمی دونم. نمی تونم بفهمم چی تو ذهن مردم می گذره که بهینه اش کنم. چیزی که به نظر خودم درست تر بود را انجام دادم.
وسط همه این گرفتاری ها، امروز سعی کردم یکماه دیگه از اینها حقوق بگیرم. یک مقاله که یک لشکر نویسنده داشت را داد که منم نظر بدم. بد است اینجوری چون نظر منو هیچوقت به اسم خودم مطرح نمی کنه. منتهی، نمی شد ندم. دادم، و قشنگ هم دادم به نظرم. یک عالمه پیاده روی کردم تا خونه جدید، کلید گرفتم، یارو کلی برام توضیح داد، بعد برگشتم پیاده. اقلا بیست دقیقه پیاده روی داره هر سمت، و خب، پای من واقعا اذیتم می کنه. محل درد جابجا شده و دقیقا روی استخون پام درد می کنه موقع راه رفتن. ما می گیم نی! نی پا!
یکم مقاله بخونم، جمعه سر ظهر جلسه هست نباید دست خالی باشم. فردا چیزهای فریزری را می ریزم تو کوله ام می برم. نمی دونم ببرم دانشگاه و عصر ببرم خونه، یا ببرم خونه و بعد برگردم دانشگاه. یک دنیا گوشت داشتم، خورشتی و چرخ کرده. یک دنیا سبزی دارم، بادمجون سرخ کرده، نخود فرنگی، لوبیا سبز! فکر کنم یک کشوی فریزر خالی بشه قشنگ! روم سیاه.
یک عالمه آشغالهامو بردم شبی ریختم که خدمه فحشم نده. قوطی ها و کارتن ها و دبه های آب.
خونه جدید، حس تنهایی ام را تشدید می کنه. خیلی خلوت و ساکت بود به نظرم. یحتمل خل بشم.