دیشب، هفت و نیم بود حدودا که رفیقم اومد و چمدونهامو آورد. کمکم آوردشون تا بالا. یکم نشست و من همه چیزها را فلّه ای ریختم رو تخت و با دوتا چمدون خالی، همراه هم، برگشتیم خوابگاه.
دو روز بود برنج خیس کرده بودم، پختمش. با رب گوجه و سیر و پیاز! عطر دمپختک های مادر بزرگمو می داد! عطر فقر، ولی هنر و صمیمیت و قناعت شاید.
شام خوردم و تتمه وسایلم را که عمدتا کاسه بشقاب و قابلمه قاشق بودند و ادویه جات و کفشها و هیتر برقی و خرد کن و یک عالمه چیزهای نا متجانس دیگه، ریختم توی چمدونها. به زور درشون بسته می شد. تو کوله ام، ریختنی ها را جا دادم که حواسم باشه همیشه عمودی نگهش دارم! روغن، شامپو، ماست!! ماست چکیده مربای به که رفیقم برام آورد، عسل، سس های پستو و فلفل که بدون اونها پیتزا بی معنی است اصلا...
خلاصه، یازده و نیم شب بود که دیگه کارتنهای خالی و باقی آشغالها را بردم ریختم دور و کم کم گلدونمو با منقل کبابم و دو تا چمدون بردم دم در. رفقا مشغول سیگار کشیدن بودند. یادم اومد کت و شلوارمو جا گذاشته ام. برگشتم اتاق. خیلی چیزها هنوز مونده. شیشه های ترشی، مثلا! نصف فریزری ها، ما الشعیرها! چند تکه لباس و وسیله آشپزخونه همچنان... یک یادداشت گذاشتم برای خدمه که من امروز هم برمیگردم. آخه قبل از شوهر دادن اتاق اساسی همه جاشو باید تمیز کنند، خواستم ییهو وسایلمو دور نریزند. یک شکلات هم برای خدمه خریدم دیروز که وقتی نهایتا دارم میام با یک یادداشت، بذارم براشون و بیام.
جلسه دارم امروز. عین خخخر کار دارم عین اسسسسسسسسسب فقط بارون میاد من عین غربتی ها همه چیزم دورم پخش است! کمد ها کم عمق است و دراور ندارد بخاطر همینم با اینکه فضا بزرگتر است اما همه چیزم مونده رو دستم! طول می کشه تا جاگیرشون کنم.
برگردیم سر کار، دو روز آتی که تعطیله جاگیر می کنم.
دفاعمو چه کنم!! من دفاع هم دارم!! خاک به سسسرم!