باید جمع کرد!
عصر، یکم بارون سبک شد، پاشدم رفتم دانشگاه.
میزمو جمع کردم.
کاغذ و لوازم التحریر که خب طبعا پر بود،
اما از انبردست تا حلواشکری،
از عطر تا کشک،
از چنگال و کارد و بشقاب تا هرچیز نامربوط دیگه که بگی، رو میزم بود!
میز اول هم بود دم در اتاق، الان که هرکی بره تو اتاق چشمش بیفته که اون دپو جمع شده و خلللللوت شده،
می فهمه که اینجا کسی بود،
که دیگر نیست!
یا کسی بود که نامرتب بود،
دیگر نامرتّب،
اقلا نیست!
لازمه که بگم دفاع کردم؟!
کردم.
الان که یادم می افته، ذوق می کنم خودم! نه از کار خودم. حدود بیست سی نفر اومده بودند دفاع. نیم ساعت وقت ارائه داشتم. گاهی که شنوندگان عزیز را نگاه می کردم، قشنگ برق خوشحالی را تو چشماشون می دیدم! نه که برای من خوشحال باشند نه، برق شادی کسی که چیزی فهمیده باشه، اونو می تونستم ببینم! از چشمای منصور مصری و لبخند پهنش بگیر تا این رفیقمون که تازه از ایران اومده تا تکنسین آزمایشگاه تا حتی استاد بازنشسته ای که دعوتش کردم بیاد دفاعم. من لبخند شادی و برق خوشحالی ناشی از فهمیدن چیزی تازه را تو چشمای همه اینها دیدم و این درحالی است که موضوع تز من از سخت ترین موضوعات رشته ما بود و اینکه اینها متوجه می شدند یعنی من تونسته بودم به زبان ساده، مفاهیمی را که اغلب ازش می گریختند، توضیح بدم...
بجز اون، امروز که رفته بودم دانشگاه، چهاردهم ماه، استاد بزرگمونو دیدم. گفت که، قراردادت را این ماه هم تمدید می کنم! گفت دو شنبه بیا صحبت کنیم درباره اش! این آدم تمام هفته های قبل وقت نمی داد حتی صحبت کنیم با هم. قطعا اینها از اثرات رضایتش هست از جریان دفاعم. و الا، بجای این که بخواد پول بهم بده می گفت کلیدهاتو بیار زودتر تحویل بده تمام شده کارت اینجا! اینها خیلی بی چشم و رو اند این کار به راحتی از دستشون ساخته است.
می خوام برم یک ایمیل بزنم به اساتیدی که اومده بودند. خدایی آدم حسابی بودند همه شون. بد نیست تشکر کنم. و یک پست لینکدین هم بذارم...
چقدر کار بیخودی من دارم!