با شمیم صحبت کردم!
چون می دونم خودش نمی نویسه و از طرفی بعضی از هوادارهای ایشون، اینجا رد می شن، بخاطر اون می گم.
پیام صوتی داد در اصل، و من واااااقعا مشعوف شدم از شنیدن صدای این آدم!
شاید هشت سال قبل وقتی تهران اومده بود صداشو شنیدم. اون موقع تلفنی حرف زدیم. یادمه اصلا مجال نمی داد من حرف بزنم! این خانوم دکترها در جریان سالها کار، عادت می کنند که همیشه اونها حرف بزنند، بقیه هم یک مریض بیحالی زیر دستشونه که فقط می تونه بشنوه! تازه شمیم که پزشک کودکان هم هست و کودکه اگه حال هم داشته باشه، نمی تووونه، حرفی بزنه!
صدای شمیم شاد بود. اینو می خواستم بگم. یادش بخیر خانوم شیروانی، دوستم، یک موقعی که تازه اومده بودم خارجه باهاش حرف زدم، یا پیام صوتی تبادل کردیم، اینو اوشون اولین بار بهم گفت! گفت صدات خوشحاله! از مادربزرگش انگار به یاد داشت که آدمها وقتی خوشحالند، تو صداشون می شه شادی شونو دید! به نظرم معیار بی نهایت درستی است! و من خوشحالم که در صدای شمیم، شادی موج می زنه!
برقرار باشی دوست.
ازش خواستم بنویسه، یا بیشتر عکس بگیره. البته که به درخواست من نیست این چیزها ولی خب، ممکنه که یادش انداخته باشم و بعدها ببینیم که باز هم برامون می نویسه...
من دیشب برای چهار استاد ایمیل زدم تشکر کردم. یک پست لینکدین گذاشتم و همون شبی دیدم استاد پنجم لایک کرد اونو. دیگه واسه این ایمیل جدا ننوشته بودم ایشون فقط رییس جلسه بود. کلا رفقای من زیاد نیستند تو لینکدین بالای 900 نفر جزو لیستم هستند ها، ولی اینها که بخونند و بشناسند به سی نفر هم نمی رسند. اون نهصد نفر هم الان شده نهصدتا! قبلا 1200 بود. هربار می رم یک عده ازشون حذف می کنم!
گشنمه. دیشب ماکارونی درست کردم. خیلی خوشگل شد اما مزه ای نداشت. امروز بارون نمی باره و شاید بعدها پاشم برم یکم تخمه بخرم برگردم خونه. کلا بحران غذا گرفتار شده ام! قبلا چی می خوردم من که الان یادم نمیاد بپزم؟!