باز داریم به ساعت ملکوتی ناهار نزدیک می شیم.
همون مرغ پریشب را باز آوردم،
یک برنج تازه هم صبح دم کردم.
می خواستم برم دکتر دنبال ماجرای لنگ شدنم بعد یادم اومد ظهر قرار جلسه گذاشته ام، ممکنه نرسم. یکمم دیر شده بود راستش. تا میومدم برم برسم به دکتر نوبتهای اول را از دست می دادم. فلذا، اومدم مدرسه بازم.
اینها هنوز بعد از یک هفته به من گواهی نداده اند که دفاع کردم!! این یعنی تمام کارهای بعدی هم معطل می شه و چه بسا برسیم به تعطیلات آخر سال. نمی دونم چه حکمتی توشه منتهی، می دونم که حتما حکمتی داره. بهرحال هر روز دنبال می کنم ماجرا را.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴ ساعت 15:22 توسط مسیح
|