بجز پام که درد می کنه همچنان،

باقی، روز خوبی بود تا الان!

رفتم دانشگاه. دیروز رزین قالب گیری کرده بودم و دو تا سنسور را برای بار دوم داشتم می ساختم مرحله آخر بود. وقتی همه کارها را کردم شک برم داشت که نکنه رزین نشت کنه به جایی که نباید! دو ساعتی کلنجار رفتم با خودم! حتی تا مرز این رفتم که قبل اینکه رزین کاملا سفت بشه، بریزم بیرون و تمیز کنم همه چیز را. بعد مجدد قالب باید می ساختم، مجدد رزین، اینبار با یک شیوه ابتکاری که نگرانی نداشته باشم منتهی،

جلوی خودمو گرفتم! یک راهکار میانه انتخاب کردم و قالبها را تپوندم تو لوله های خودشون که تنگ بشن و چیزی نتونه توشون نشت کنه. اما خب نگران بودم.

امروز، رفتم دانشگاه. با نگرانی تمام قالبها را باز کردم،

هم چیز درست بود!

تکرار می کنم! همه چیز درست بود!

یکم نشتی به بیرون داشت که مهم نبود. سوهان زدم و تمیز کردم اونو. بعد نوبت بستن سنسورها تو دستگاه می رسید که رزوه ها هرز شده بود و بسته نمی شد. اینجا از تجربه کون کن ها استفاده کردم! تمااااام پیچ و مهره را آغشته کردم به وازلین! قشنگ پوشوندم همه ترکها را، بعد هم شروع کردم به بستن!

بسته شدند!

تا آخر!

تازه، در همون راستایی که کلی نشونه گذاری کرده بودم هم قفل شدند!

اصلا همه چیز کامل بود لعنتی!

تستشون هم کردم، وحشتناک عالی!

دیگه عکس گرفتم فرستادم برا خانوم چی، با پیام تبریک تولدش!

زشت بود، من ماه قبل قرارداد بسته بودم که این سنسورها را درست کنم و الان مدتی بود که نمی شد. قالب مناسبش را نداشتیم، روش بریدن را بلد نبودیم، رزوه ها خراب بود، کلی جا بردیم نتونستند درست کنند برامون، خلاصه کلی دردسرداشت، اما، درستش کردم!

مصری می گه منم دو سه ماه همین مدل قرارداد را داشتم اما هیچ کاری نکردم! عذاب وجدان دارم! گفتم بیخیال! بالاخره یک فرقی باید باشه بین تو و من.

نه؟