یک موقعی، تلاشم این بود که به غذاهایی که تو ایران داشتیم، به آش، قرمه سبزی، کوبیده،

به خیلی چیزها که طعم زندگی بود،

فکر نکنم!

یقین داشتم اگه طعم آش دوغ تو ذهنم بپیچه، نمی تونم تحمل کنم که اینجا دوام بیارم!

بقیه هم مراعات می کردند و حرفی از غذایی که پختند یا خوردند نمی زدند.

ظهر، می خواستم کوبیده درست کنم.

به خودم گفتم، حواسم باشه نگم!

شاید اونها که تو ایرانند، بشنوند، بخواند، و نتونند بخورند!

تف به روی هرچی مسلمان بیشرف است، اول از همه هم ولیّ امر کوسکششان!

دیشب تو فرشگاه گوشت گوساله چرخ شده خریدم. نسبت به شش هفت سال قبل، سه برابر شده قیمتش. تخفیف خورده بود یکم اما همچنان بالا بود قیمت

خریدم. شبی با تفاله پیاز مخلوط کردم و گذاشتم یخچال دیگه ظهر هم منقل کبابی ام را بعد از خیلی سال، بیرون کشیدم و بردم تو تراس سوارش کردم. از ترس اینکه چوبهای کف تراس را نسوزونه، هیتر برقی ام را گذاشتم زیرش! جواب داد!

آتش زنه ها دیگه کار نمی کرد. نفتشون پریده بود بعد اینهمه مدت. لباس پوشیدم لنگ لنگان رفتم یک آتشزنه ژله ای خریدم. کار کرد. راضی ام ازش!

چهار سیخ کباب پختم و دو گوجه. لای نون خونگی آبشونو گرفتم، بیشتر آب پیاز بود البته تا چربی گوشت!

جاتون خالی، بعد از بیش از یکسال، شاید یکسال و نیم، یک کوبیده خوردم.

خیلی که خب طعمی که باید را نداد منتهی، راضی ام ازش! خوب بود! در این بیابان، بهتر از این نمی شد کوبیده گذاشت.

فکر می کردم آخرین چلو کباب را تهران خوردم، اردیبهشت دو سال قبل. بعد یادم اومد یکبار هم اینجا از آشپزخانه سارا، سفارش دادیم. مسخره بودند، بخصوص این دومی که نه شور بود نه مزه دیگه ای می داد. دوازده یورو فروخت.

طفلک این فامیلمون دیشب زنگ زده بود می گفت رفتم سلف یک شام خریدم هشت یورو اولین قاشقی که بردم دهنم حالم بد شد! رهاش کردم اومدم خونه نیمرو خوردم!

طفل معصوم!