آدمیزاد،

نیاز داره به کردن!

نیاز داره حس کنه مفید است!

لازم داره کاری داشته باشه بکنه!

اگه شده بی هیچ منفعت مشخصی، چیزی را جابجا کنه حتی...

اما آدمیزاد،

باید یک کاری بکنه تا حالش خوب بشه...

از تو پنجره می تونم یک عالمه از حیاط را ببینم،

و پیرمردی که فریاد می زنه چیزی می خواد برای انجام دادن، برای مفید بودن، برای حس خوب داشتن!

یحتمل نگهبان مجموعه هست. هفته قبل دو روز پیاپی دیدمش نردبوم میآورد و علفها را به دیوار وا می داشت. فکر می کردم باغبون مزرعه پشتی است که می خواد علفهاش تو این ساختمان نیاد، بعد فکر کردم شاید خیلی کار واجبیه برای زیبایی دیوار محوطه،

تا امروز دیدم همون پیرمرد مدتها دستاشو پشتش قفل کرده بی حرکت ایستاده نگاه علفها می کنه،

یکم بعد تر، همین پیرمرد، با یک جارو، برگه های درخت را جمع می کرد،

خیلی بعدتر، همین پیرمرد، بخشی از حیاط را جارو زده بود کلا! حتی دور ازدرخت!

اینه که می گم آدمیزاد، باید چیزی برای کردن داشته باشه...

کسی برای گفتن

جایی برای رفتن...