دیشب، نوبتمون که شد و رفتیم داخل رستوران، یک میز کوچیک دو نفره بهمون نشون دادند، بیخ به بیخ یک پسر و دختر جوان.

همینکه نشستیم، دختره، انگار آشنای هزار ساله باشه، شروع کرد به صحبت کردن با روبنز.

برزیلی بود و دوست پسرش اسپانیایی. بعدا فهمیدم که سه ساعت بوده اونجا بوده اند و تا ما بودیم دختره اقلا دو تا تغار یک نوشدنی ای را سرکشید. خدا می دونه قبلش چقدر. مست نبود ولی. هوشیار بود و با انرژی بسیار...

صحبت از جهان گردی کردند. یکی از چیزهای جالبشون این بود که معتقد بودند هرچه بیشتر تو جهان می گردند، منظورشون اروپا بود، بیشتر به این نتیجه می رسند که کشور خودشون از همه اینها زیباتر است و اگه بذارند(!) می تونه قشنگ ترین جای جهان باشه!

حسی که ما هم داریم همه مون! فقط نمی دونم کیه که هیج کجا، نمی ذاره(!)

یعنی می ذاره،

منتهی تو پشتمون!

این همون حسی است که کشور عمّان گویا، باهاش کشور شد!

می گن یک زمانی، نه چندان دور، رئیس وقت، مخالفین سیاسی خودشو دستگیر می کنه.

بعد بجای اعدام و زندان و الخ، یا شاید وقتی این احکام هم صادر شده بوده براشون، باهاشون حرف می زنه. می پرسه چتونه! چی می خواهید؟ چی می گید که مخالفید؟

حضرات هر کدوم یک آرزویی برای کشورش داشته. اینکه نه فقط مادیات، که معنویات مردم را هم درست کنه، مثلا.

حاکم وقت، سه وزارت خونه مرتبط با این گنده گوزی به هر کدومشون میده، بجای اعدام! می گه مگه نمی خواستید درست کنید، برید بکنید!

و می کنند

و می شه

و شده

و ما کور بودیم که نه،

ما هدفمون آباد کردن نبود! برعکس، برای تخریب مامور بودیم و طبیعی است که راهکاری خلاف اون پیش می گیریم و نتیجه هم به خوبی حاصل می شه...

 

راستی یادم نره بگم، دختره لزبین بود و پسره گی!

بعد از اونجا داشتند می رفتند کلاب. قسمت نشد ما بریم. باشه برای بعدها!