همین دو سه روز قبل بود فکر کنم که نوشتم آدمیزاد نیاز داره بکنه.
امروز،
الان،
به اشتباه خودم پی بردم!
من غلط کردم!
هزاران غلط!
می دونید درستش چیه؟
درستش اینه که آدمیزاد، نیاز داره تا خرررررررررررررتناقشو بکنند!
بی لوبریکنت و پیش نوازش و غیره!
ای پیریه حرومزاده بود که کلا پست را بر اساس تلاشش برای مفید بودن و معنا دادن به دقایق بی بار زندگی اش نوشتم ها،
سرایدار ساختمان را می گم،
این حرومزاده، امروز تو دخمه اش نشسته بود و من بهش احتیا ج پیدا کردم.
ماجرا اینه که برق قطع شد. بیخود، ساعت سه و نیم، ییهو برق رفت!
چون قبلش خدمه برقکار و شاید آسانسوری تو راهرو بودند فکر کردم شاید دارند کاری می کنند و باید منتظر بشم.
شدم،
دیدم صدا میاد، رفتم بیرون، می بینم نظافتکار است داره جاشونو تمیز می کنه.
گفتم آقا من برق ندارم! گفت ولی اینجا که هست!! راست هم می گفت راهرو پر بود از برق!
خواست زنگ بزنه نگهبانی، گفتم خودم می رم می پرسم.
دیگه شال و کلاه کردم رفتم به پرتغالی شکسته بهش گفته ام که من برق ندارم. پاشده هن و هون اومده تا طبقه سوم در تابلو را باز کرده یک دکمه را فشار داده چیزی نشده. اومده داخل تابلو را نگاه کرده، چیزی نبوده. می گه زنگ بزن بهشون!
بهش می گم من پرتغالی بلد نیستم، می شه تو با گوشی من زنگ بزنی؟
حالا من اصلا نمی دونستم شماره اداره برق اینها چیه، اصلا کی به کیه!
و اینجاست که می گم آدمیزاد را باید خشک خشک کرد! جوری که نتونه برینه دیگه، رو شکمشو سوراخ کنند از اونجا برینه!! عین یارو که تو تبریز به بچه تجاوز کرده بوده و خانواده بچه چهل سانت پایه مبل را بهش فرو می کنند جوری که الان دقیقا به همین وضع که گفتم، از یک سوراخی رو شکمش می رینه حرومزاده!
باری.
هرچی سعی کردم این بزمجه را قانع کنم که آقا، من احتیاج به کمک دارم! خرجشو هم دارم می دم، مسوولیتی هم که نداره برای تو، دیدم می گه نه! می گه می فهمند تو خودت زنگ بزن!
دیگه اومدم نت گوشی ام را وصل کردم، پیام دادم به این الدنگ رفیقم که باباجان، من به کی باید زنگ بزنم؟
اونم از دیشب نگاه گوشی نکرده!
دیگه چندتا آیدی داشته رفتم پیداش کردم، آقا می فرماد برام ایمیل اومد ها، فکر کردم ویروسی باشه باز نکردم!
باز کرده برام فرستاده نوشته که کنتور شما ییهو پر مصرف شده قطعش کردیم!
حالا من اون موقع یک لامپ روشن داشتم، کتری برقی هم یک دو دقیقه ای بود که روشن شده بود. بهرحال، قطع کرده بودند دیگه!
رفتم طبق ایمیل همون تابلو برق را باز کردم دکمه اش را فشردم ییهو وصل شده است. فقط من موندم چرا گاهی نسبت به آنچه بشر به آن گرفتار است اعتراض می کنم! پرسش می کنم! خب نه همین حقّ این گوساله هست که از بیکاری حوصله اش سر بره روز بارونی پاشه برگ جارو کنه!! یکبار که می تونه یک کار بکنه، نمی کنه!
الدنگ!
نگهبان را می گم.