من سالها فقط عینکمو زدم به چشمم و رفتم نشستم پشت یک سیستمی کار خودمو کرده ام، بدتر از اون، تو خوابگاه، یک زندگی نباتی را تجربه کردم. الان اومدم بیرون، با تکنولوژی مواجه شده ام، حس بدی دارم!
تلویزیون، آخرین و تازه ترین موردش بود. دو روز قبل که کنترل را تمیز کردم و به مشکل برخورد، بماند،
دیشب که کنترل کار کرد و تلویزیون را روشن کردم اما، سیگنال نداشت.
خب، من نمی دونم باید چکار کنم! نمی دونم مشکل از کجاست اصلا که برم حلّش کنم؟ باید پول بدم حق امتیاز بخرم، یا چیزی روی دستگاه تنظیم باید بشه؟ سرم نمی شه. کلی هم ور رفتم اما خب نشد. سرچ روی تلویزیون را فعال کردم، نشد. ریست کردم، نشد. درست عین یک آدم بی سواد، مونده ام دست و پا بسته و اذیّت!
صبح کنترل را از هم باز کردم. قر میومد. تو کنترل، روی پانل الکترونیک اون، درست جایی که دکمه روشن خاموش قرار داشت، ساییده شده بود. برای همینم همیشه موفقیت آمیز نبود فشردن دکمه ها. می شد یک تکه کاغذ آلومینیوم که رسانا هست را، مثلا، برش بزنم بندازم زیر دکمه اما، چون بعد از روشن شدن باز هم کار نمی کرد، دیگه دل و دماغم به کار نرفت. ولش کردم!
دیشب جوجه خوابوندم تو آب پیاز و زعفرون و ادویه جات. هوا سرد است اما بارون نمیاد، می تونم برم بیرون و منقل را روشن کنم امروز هم. به نظرم غذا بختن با زغال استرس کمتری داره تا با برق! وااااقعا گرون است این برق کوفتی. این ساختمان هم آفتابگیر نیست. اگه همت می کردم می رفتم می گشتم یک آپارتمان دیگه پیدا می کردم، شاید بهتر بود برام...
باید موهامو کوتاه کنم تا کمتر گیر بدم به خودم! اما سرد است هوا!