ده و خرده ای، سر صبح.

مشغول انجام اصلاحات پایان نامه ام هستم. فکر کنم روز سوم یا چهارم است. یادم نمیاد دقیق.

دارم سعی می کنم بفهمم فلان استاد وقتی درخواست داده که فلان نمودار یا محاسبه هم اضافه بشه، چی تو ذهنش بوده! دنبال چی می گشته! الان که اینو ببینه، آیا به کدوم سمت هل داده می شه؟ اینکه نتیجه گیری های من درست بوده، یا غلطه! این ذهن خوانی، جالبه برام. یادمه یک موقعی، سالها قبل، وقتی خواهرم دانشجوی دارغوز آباد بود بهش گفتم لازم نیست عین تراکتور شب امتحان همه چیز را بخونی! بهش گفتم سعی کن حدس بزنی، چه سوالی تو امتحانت خواهد آمد!

هیچوقت یادم نمی ره سری بعدی که دیدمش نیشش تا بنا گوشش باز بود! تونسته بود با هوشمندی، ذهن استادها را بخونه و مواردی شده بود که می گفت عین سوالی که بهش فکر کردم می ده را، طرف داده! جالب بود به نوع خودش.

شنیدم که داره تلاش می کنه یک بورسیه ای یک جایی پیدا کنه و بره بیرون. به روش نمیارم. اون سالی که براش بورسیه جور شد، هنوز آماده نبود. عقب بود. فکر می کرد به همین راحتی است. راستش الان اصلا فکر نمی کنم که موفق بشه! جسارت به کسی نباشه اما علم ،تو ایران، تعطیل شده. و بدون علم هم کاه بار کسی نمی کنند اینجاها. یا پولتو می خوان که چرخشونو بچرخونی در حالی که خودت از سرما تو یک خونه نکبتی به خودت می پیچی، یا سوادتو می خوان. چیز اضافه تری هم نه ما داریم، نه کسی طالبشه.

من دیروز لباس شستم. اول صبح هوا خوب بود. ابر بود اما بارون نمیومد. تشکها را جابجا کردم و دیدم چقدر رویه تشکها کثیفه. قشنگ زرد شده بود. برای اینکه نشورند، هی رو هم رو هم ملحفه انداخته بودند. دیده بودم قبلا یادم رفته بود بشورم. دیگه درشون کردم و انداختم تو ماشین اما تا ماشین بیاد کارشو بکنه بارونی شد. مجبور شدم دو بند رخت را داخل پهن کنم. بعدش هم یک سوپ گذاشتم و خوابیدم، هی قابلمه بخار کرد. وقتی بیدار شدم انگار تو سونا بودم. هرچه در و پنجره را باز گذاشتم فقط سردم شد! رطوبت بیرون اندازه داخل بود انگار! نمی رفت. یک جوری شد که تا آخر شد، صد یورو هزینه کردم که یک دستگاه جذب بخار بخرم. ده روز دیگه می رسه!! این جمعه سیاه و تمیز کردن ته انبارها، کار را عقب انداخت. مسخره اش اینه که تمام ده روز آتی هم بارونی است و من زنگ می زنم یحتمل! فکر کردم اگه اشتراک آمازون داشته باشم زودتر میاره برای همین پیام دادم به یکی رفقا که اشتراک داشت گفتم اون بخره. خرید، اما فرقی در زمانش نکرد! اینقدر شد که از پروفایل خودم خارج شد فقط!

سردمه. شوفاژ برقی هست اما از این روغنی ها که دما را نگه می داره نیست. وقتی خاموشش می کنی سه سوته یخ می کنه. هیچ ایده ای هم ندارم که مصرفش چطوره! به شدت به خرج افتاده زندگی خلاصه. این استاد پیر نکبت هم با اینکه گفته بود قراردادمو تمدید می کنه اما یادش رفته. هیچی بهم پرداخت نشد. جالبه که هر روز هم پی گیر کارها و خرده فرمایشاتش هست. راستش بدم نمیاد که تمدید نشه و منم کارشو بذارم زمین. این در آینده به من احتیاج پیدا می کنه و اونجوری، بهتر می تونم تیغش بزنم! سنسوری را که من می تونم بسازم هیچکدومشون بلد نیستند درست کنند. با این کیفیت نمی تونند. یک تکنسین داریم خیلی بلاست، ازم خواست نشونش بدم چطور درست می کنم اما سفارش کرد کسی نفهمه که بلد است چون یک کار به کارهاش اضافه می شه! می فهممش.

چه کنم با سرما؟

پام هم درد می کنه. دیگه مسکن نمی خورم. سه شنبه نوبت رادیولوژی گرفتم. دو تا عکس هست یکی از پامه، اون یکی را نمی دونم. امیدوارم عکس بیخودی ننوشته باشه. 47 یورو قراره پولشو بدم چون بیمه نیستم. فکر کن یک سی تی اسکن مثلا، 47 یورو.

دیگه چی؟

زردچوبه ام تمام شده. باید برم از فروشگاه معتبر بخرم. با این درد پا و این سرما، یکم کار سختیه! ولی خب، می رم، که بیرون هم رفته باشم. مهمه که بیرون برم. کلا فضا عوض می شه یکدفعه!

نون هم ندارم. می خوام بندازم شب و عصر بپزم که یکم اتاق هم گرم بشه خودبه خود!