ما یک فامیلی داریم،

این ماشاالله وضعش خوبه. هم تحصیلکرده است، هم دستش به دهنش می رسید و می رسه که فیلتر شکن بخره، هم بهرحال سنی ازش گذشته و وقت آزاد خیلی داره.

ساااااااااااالها، شاید پنج شش سال، از وقتی من اومدم خارجه، این بابا به ما پیام نداد!

یعنی می داد، شاید بگم سر جمع تو اینهمه سال، ده تا پیام. نه بیست تا. قطعا پنجاه تا نبود.

خب، محبت هم که زورکی نمی شه که!

گذشت، تا فرزند این بابا اومد خارج!

حالا دیگه از اون تاریخ این بابا دههههن ما را صاف کرده از بس حالمونو پرسیده، یا برامون کلیپ و چیزهای دری وری فوروارد کرده است!

نمی دونم هربار که بچه اش آنلاین نیست بجای اون اسم منو انتخاب می کنه، یا کله بعد از اون برای منم لطفشو سرازیر می کنه منتهی،

یک مشکلی هست!

من نمی خوام!

من حووووووووووصله کسیو ندارم!

من دیگه توانشو ندارم دیگ رفاقت و مودّتی را یک تنه داغ کنم!

نه فقط این فامیلمون تنها، یک دوستی هم داریم، یا داشتیم، تهران. ایشون هم شاید از قبل خارجه اومدن ما رفت تو لاک خودش و تو مشکلاتش و رفت تو سکوت.

خب، خیلی من هم صبر کردم، هم هر بار احوالپرسی کردم، هم ابراز ارادت کردم، ولی، انگار گوشه امن بعضی ها هم اون زیر لحاف ضخیم مشکلاتشونه! تپیده اون زیر و بیرون نمیاد خب من چه کنم؟

حالا اگه یک روزی بیاد، واقعا انتظار داره با چی مواجه بشه؟! رابطه مراقبت می خواد. وقتی محل نمی دی، به هر دلیلی، داری پیام می دی که آقا، کم کن! حوصله ات را - به هر دلیلی- ندارم!

هزینه این ماجرا بعدا به عهده طرف مقابل نیست! اینو به خودمم می گم لازم نیست شما دوست عزیزی که الان میای اینو می خونی دور برداری برام! برو ردّ زندگی ات!!!