دیروز، من تز ام را تحویل دادم!

از پنج و نیم صبح که هنوز داشتم نمودار تولید و جایگزین می کردم، تا چند دقیقه به چهار عصر که تعطیل می کردند، مشغول بودم.

خانوم چی ساعت سه و نیم اومد. امضا کرد. نیم ساعتی بود که تز از تنور در اومده بود. تمام شکلهایی که توی اتوکد کشیده بودم محو و بی رنگ و نابود بودند اما، نه من چیزی گفتم نه اون! با اینکه شاید هر دوتامون دیدیم هم!

مهم نبود! فایلش را دارند، می تونند پر رررررررررررنگ خودشون پرینت کنند!

فکر کنم هشت و نیم نه بود خوابیدم. تااا خود صبح.

یک آجر کیک گذاشتم امروز. کنار دستمه الان. قهوه ای خوشرنگ! داغه اما.

تعطیلات کریسمس شروع شده است. اما من امروز هم می رم آزمایشگاه که کار ساخت سنسورها را ادامه بدم و برای دوشنبه آینده چیزی داشته باشم. راستش حضور من در آزمایشگاه و در دفتر کارم دیگه غیرقانونی است عملا، نمی دونم اما به روی خودم بیارم، یا نه...

می خواستم یک مقاله برای کنفرانسی در سوییس آماده کنم. الان زیر دوش یادم افتاد که اون موقع من مجوزهای سفر را ندارم به احتمال زیاد، و نمی تونم برم! منتهی، کار را می کنم. کسی چه می دونه از آینده؟

دیروز بعد که متن را دادم برای پرینت یک ایمیل برای خانوم چی نوشتم. تشکر کردم، تبریک گفتم، عذرخواهی کردم.

عصر که اومد، رفتارش عجیب شده بود! خیلی عجیب! انگار آدمی باشه که خجالت می کشه از ادم. برداشت من این بود شایدم اشتباه می گم. ولی یقین دارم عادی نبود. تز را که گرفت و برگ زد، اونم دید بعضی گرافها بی رنگ است، اما فوری بستش! بست و امضا کرد!

حتما بایدبه روش می آوردم که بعضی رفتارهای من ناشی از اختلاف فرهنگی ،سنی، آموزشی و تجربه های زیستی بوده است؟ هرچند، فقط یکی دو بار بخاطر اینکه تعلل می کرد دلخور شدم و بروز دادم، یک برخورد بد هم سر ثبت اکتشاف اولم داشتم باهاش. اونجا هم خیلی دلخور شده بود. خیلی! یادمه بپر بپر می کرد رو صندلی اش و بی منطق حرف می زد! فکر کن مثلا می گفت اصلا صورت مساله را من دادم که تو حلّش کردی!!

نمی دونم...

آدم خوبی بود.

اینو، به یکی از همین شماها که گفتم برام نوشت مشخصه از اینکه تونسته تو رو تحمل کنه!

کون ده!

آدم خوبی بود، اما خب، پشت گوش زیاد انداخت. چیزهایی که در حد ارضا خوشحالش می کرد را کتمان کرد، شاید همیشه فکر می کرد بعد که من برم می تونه اونها را خودش پر و بال بده و مفت بری کنه. بهش گفتم چند روز قبل که من درخواست دادم تز من منتشر نشه که بتونم تو این مدت سه سالی که این حق را دارم، ایده هامو خودم جلو ببرم. خدایی هم جا به جاش، ایده های نو هست! جا به جاش!

یکم سوپ بخورم و پاشم برم دانشگاه. فرصتها چون ابر در گذر است! فرصت اینکه بری از اونهمه وسایلی که بهرحال طی عمری کنار هم جمع شده، استفاده کنی هم، همیشگی نیست لاجرم. به سرعت تمام شد. نگم به سرعت، اما خب تمام شد. تازه شاید هیچوقت نگفتم که این فرصت را من خودم به زور ایجاد کردم!! سه بار منو از آزمایشگاه بیرون انداختند! به بهانه کرونا، ایمنی، بیمه... اما من راهمو باز کردم. تو ایمیل دیروز به خانوم چی یک جمله ام هم این بود که تشکر کردم از اینکه گذاشت راه خودمو برم!! این هم واقعیت بود، هم تشکر بود، هم نیشی بود که تا استخون یکی که بفهمه را می سوزونه!! به قصد تشکر نوشتم، اما خب، شاید همین ریزه میزه های کنار هم بود که باعث شد دیروز، اونجور معذب باشه از حرف زدن با من...

به تخمم!

باید لیست هزینه های سفر آخرمون به کمبریج را هم پیدا کنم، شاید هفتصد هشتصدیورو باید بهش پول بدم. اون سفر من قهر کرده بودم چون هزینه های سفر قبلی ام را با همین پشت گوش اندازی هاش، بهم پس نداد. باید فرمهایی که پر کرده بودم را ایمیل می زد به اونها و اونها پرداخت می کردند. به همین سادگی و قانونی بود. اما نکرد. کار مالی هم زمانش که بگذره، می سوزه دیگه. چند بار پیگیری کردم ازش همون سال. نکرد.

برای همین تو سفر دوم گفتم من نمیام. هم بخاطر این ماجرا هم اینکه می خواست برم کارگری منصور مصری را بکنم! بعد ها که همه هزینه ها را شخصا قبول کرد و خودش رفت کار مصری را بکنه، رفتم. البته آزمایشهای اونجا با اینکه خیلی آموزنده بود اما دردسر ساز شد توی تزم. داورها می گفتند اینها غلط است چون نتایج خیلی پراکنده است. نمی تونستند بگن کجای کار غلط بوده است. ته کار، همه اون بخش را حذف کردم! خانوم چی مخالف بود. آخرش مجبور شدم یک ایمیل بهش زدم، نوشتم ببین، من یک سال و نیم رو فلان موضوع کار کردم، یک ترم رو فلان موضوع، و الان هیچکدومشون توی این تز نیست، برای من راحته که این یک ماهی که تو کمبریج بودم را هم ندیده بگیرم!

حالا نکته اش این بود که اون یک ترمی که نوشتم و وقتم تلف شد، بخاطر اشتباه این آدم بود!! شخص خانوم چی اشتباهی کرده بود به مدت چند سال، نفهمیده بود. من نشونش دادم که بدون داشتن فلان اطلاعات کار غلط است. و رضایت داد. و از اون تاریخ هیییچ حرفی دیگه نزدند روی اون پروژه ای که تا قبل این، مایه فخر و مباهاتشون بود!! پروژه ای در سطح اتحادیه اروپا کار کرده بودند...

بگذریم.

هرچی به عقب نگاه می کنم اونی که به اینها چیز یاد داد، من بودم!