یک دوستی داریم، ایران، این بزرگوار شاید حدود 43 سالشه. دکترا گرفته و کلی باغ و املاک داره ولی مجرد است. بعد از اینکه مادرش فوت کرد تا مدتها، در حد سال، این عینهو مرغ پر کنده بلاتکلیف احساسی بود و قاطی بود. دکتر به دکتر عوض می کرد و نمی شد. نهایت، اومد و رضایت داد دوست پسری که سالهای جوانی داشت برگرده بهش و یک لنگی ازش هوا کنه و به طرز عجیبی، حالش خوب شد! گفته بود قربون سنه سرافراز، هم دوکدوری هم بزاز! این بنده خدا هم دیگه مرتب هفتگی می رفت دواشو می گرفت و برمی گشت تا اینکه، پریودش عقب افتاد. بعدها البته شندیم که بخاطر دارو بوده و نمی دونم دیواره رحمش ضخیم شده و دکتر دوا داده و دو ماه پشت هم خون شفاف ازش اومده و الخ. سرم نمی شه این بخشش را. چیزی که دیدم پریشب ها داشت می گفت این بود که فکر کنم خواهرم بو بوده چون بهم گفته مراقب باش منو خاله نکنی، اول عقد کنید بعد!
این جمله، کوتاه، و ته ته ته بی شرافتی و خودخواهی است و همین موضوع این پست من است. یک خواهری که به قول پیرزنه از شیرگفتنش دادنش زیر کیر، خودش از همه نظری تامین است، بعد نمی تونه درک کنه که دوره ازدواج و عقد گذشته، سن و سالی از خواهرش گذشته، حق داشته از زندگی خودش لذتی ببره و در حد خودش ریسکی بکنه، منتهی توصیه خواهرانه اش اینه که من به درد سر نیفتم! آبروی من بالا پایین نشه! من جلو شوهرم کم نیارم! برای اینکه من به هیچی ام دست نخوره، تو نرو و نکن ولو اینکه عینهو مرغ سر کنده روزها و ماه ها به خودت بپیچی و بالا پایین بپّری!
گه!