مفعول
دیروز شنبه بود، بعد از حدود سه ماه رفتم شنبه بازار. طبق معمول جعفری و گشنیز و نعنای تازه خریدم، با سیب سفید و پرتقال و قهوه. چغندر هم خریدم. پنج تا دارم الان، تو تراس گذاشته ام که بعدها لبو درست کنم باهاش. تقریبا تمام دیروز داشتم سبزی می شستم و خرد می کردم و خلاصه دستم به انبار کردن بند بود. از همون سر صبح که تو مترو بودم اما، یک ایده ای مدام تو ذهنم می چرخید. وقتی خونه رسیدم دیدم هیچ مداد و خودکاری ندارم تو خونه! تا خود شب، هی تکرارش کردم که یادم نره و بنویسمش. فکر کنم به وقت خودمون سه صبح بود که نوشتمش و نمودارشو گذاشتم و خوابیدم. امروز از قبل هفت که مجدد مشغولش شدم که سند و مدارک پشتیبان براش تهیه کنم، می بینم که خیلی هم ادله ام سفت نبوده است! به قول یارو، آخخخخخخخخ سهیلا، که این شل و سفت شدنها چه می کنه با مغغغغغز من! خیلی نزدیک بودم به اینکه یکی از استانداردهای آمریکا را به خیش بکشم :))
می کشم اما!
هوا بارانی است. نتونستم خودمو قانع کنم که پاشم برم تا فروشگاه تخمه بخرم! یعنی در این اطراف هم کار دیگه ای بجز خرید رفتن نمی تونم بکنم. البته ورزش می شه بکنم که نمی دونم چرا اینهمه گشادم، نمی کنم!
تمام خونه را جارو زدم. تشکها را عوض کردم، ظرفها را شستم. امروز ظهر حلیم درست کردم. حلیم بادمجون بی گوشت! از وقتی تونستم چیزی شبیه به کشک درست کنم، زندگی رنگ نویی به خودش گرفته است...
آقا تمام این مدت که دارم می نویسم یک چیزی نه پس ذهنم، که جلوی ذهنم اذیتم می کنه! تصویر سوله ای پر از بدنهای پرپر شده مردمانی که علی مفعول جانشون را گرفت... کی تمام می شه این کابوس؟! چرا کمک نمی کنند؟! والله دست خالی نمی تونه جلوی گلوله بایسته! کمک کنید جماعت بی شرم! این گهی است که شماها به تمدّن بشری، به مملکت من، و به سرزمینهای خودتون زدید! کمک کنید جمع بشه. بی شک ایران اولین کشوری است که با دور انداختن اسلام بر تارک تمدّن بشری خواهد درخشید، در آینده ای بسیار نزدیک. بسیار نزدیک...
راستی شنیدید امام چندمشون چطوری مسموم شد؟ گویا چنین نوشته شده که زین اسبش را آلوده به سم کرده اند و از مقعد، مسموم فرموده است! کدوم خری باورش می شه که عرب با اونهمه دشداشه و لباس آویزون با کون برهنه سر زین نشسته باشه؟ اینها از اوّل، کونی بوده اند، همچنان که این رسم همچنان بینشون هست...