این شهروند عزّت مند ایرانی، بطور غیرقانونی، به زیست خودش در این کشور اجنوی ادامه می ده.
صبح، پاشدم اومدم دانشگاه. قبلش دوش گرفتم، نعنا پاک کردم و با حلیم بادمجونی که پریروز پختم یک بقچه ناهار تدارک دیدم برای خودم.
خوب دارم کار می کنم. مفید و مولّد است کارم. درسته که حقوقی ندارم اما، راضی ام از پیشرفتم. نوشتن کشفیاتم همیشه بهم حال می ده. ظهر خانوم چی را دیدم ازش پرسیدم نخوندی مقاله را؟ می گه نه. عصبانی ام می کنه این رفتارها. هنوز اون کشف دومی ام را ثبت نکرده ام و هنوز گاهی خر می شم که بابا بیا بهش تعارف بزن که مشارکت کنه بعد می بینم نه، این به تخمشه! فقط گشاد بازی می کنه و معطل می کنه اینه که، خودمو جمع می کنم. ظهر هم بهش یادآوری کردم که فقط بگو می خوای اسمت باشه تو مقاله یا نه، اگه نخوای، دیگه لازم نیست وقت تلف کنی و بخونی و نظر بدی! وقعا نیازی ندارم بهش، فقط می خوام جو دوستانه بمونه، و ذهنش نسبت به من و نسبت به ایرانی ها خراب نشه و الا، آنچه الان مدتهاست در دسترسش هست و نمی خونه، به مراااااتب از همه دستاوردهای خودش بالاتر است! حتی یک دونه اش،چه برسه الان که به سه تا دسترسی داره، و نه می کشه کنار، نه تایید می کنه، نه اصلاحیه درخواست می کنه...