دیشب، بالاخره رضایت دادم که بیشتر از این روی اکتشاف دومم کار نکنم و، بفرستمش برای ثبت.
فرمها را امضا کردم و همه را ایمیل کردم که امروز نه و نیم صبح ارسال بشه. هشت پا شدم باز فایل اصلی را بزک دوزک کردم! ساعت نه خودم ارسال کردم.
دستم خالی شد عملا. منظورم اینه که کار خاصی دیگه الان ندارم. مقاله ها دست خانوم چی است، موضوع جدیدی که بخوام سرمو توش فرو کنم هم ندارم لذا، از صبح مشغول شدم به دو تا استاد در دوجای دنیا ایمیل زدم ببینم کاری دارند یا نه. یکیشونو دیشب پیدا کردم و چقدر واقعا حیف بوده! یارو تو لیسبون بود، یک کاری از اول سپتامبر داشت دقیقا به لحاظ زمان و موضوع مناسب کار من! اون موقع سرم گرم بود به ارسال پایان نامه ام، لابد! ندیدم. و الا می شد با خیال راحت رفت و اونجا مشغول شد و منتظر این کون نشورها هم نموند. نکردم دیگه. مهم نیست. این مدت خدایی بیکار نبودم، تمام روزها به همون شدت سالهایی که درس می خوندم، کار کردم. تست کردم. متن نوشتم و اصلاح کردم. فکر می کنم پول نبود توش، اما مفید بود! خیلی مفید.
ذهنم روی نروژ قفل شده است! هیچ دست و دلم نمی ره برای کشورهای دیگه اپلای کنم! دلم می خواد برم یک جایی که دیگه نخوام جابجا بشم تا ته عمر! یک جایی که خوب پول بده، ولو اینکه هر رووووووووووووز خدا برف رو زمین باشه و دق کنم! می دونم ریسک بزرگی است ها، ولی واقعا دست و دلم به جاهای دیگه نمی ره. گشنگی بر من مستولی شده است.
قراره صاحب خونه اصلی و مستاجر قانونی بین یازده و نیم تا دوازده بیان دم در، همدیگه را ببینند!! نمی دوم چرا منو خبر نکردند درحالی که من توی خونه ام! البته بی اطلاع دادن به مالک. مهم نیست کون لقّش! یقین دارم به محض اینکه قرارداد خونه را سفت و سخت بستم یک کاری یک جایی برام پیدا می شه که باید اینجا را با خسارت، ول کنم برم! حالا ببین!
شما چطورید؟ ملاخور نشده اید هنوز؟ چلاق خونخوار هنوز زنده است؟ تعفّن مجسم هنوز نفس می کشه در اعماق زمین؟ قدیمها هرچی دیو و موجود خبیث بود توی غارها و توی چاه ها و زیر زمین تجسم می شدند! موجودات فضایی برعکس، همیشه پیشرفته در تکنولوژی به ذهن میان، اگر چه زشتند!