بی نهایت غمگینم!

روم سیاه، بخاطر 12 هزار کشته ای نیست که شما دادید، برای اون جور دیگه ای غمگین شدم اما اینبار، اینی که می گم، سر اینه که حس می کنم بهم توهین شد! از این خاطر غمگینم!

این بابایی که تو خونه اش نشسته ام خودش انگلیس ساکن است. این یک فامیلی داره اینجا که هماهنگش کرده بود که بیاد خونه را از مستاجر قبلی تحویل بگیره. بماند که دو ساعت دم در تو بارون منتظر شدیم، بالاخره اومد. همه اومدیم بالا و زنگ صاحب خونه زدند و ویدئوکال شد. طرف، همین که فهمید من جابجا شده ام و الان ساکن هستم، پرید بهم! خیلی بد پرید! گفت قبل از قرار داد نباید میومدی!

راست می گه. حق با اونه. هرچند هفته قبل داشت می گفت که شماها خودتون با هم هماهنگ کنید و جابجا کنید. اصلا به حساب این که فکر کردیم موافق هست، بروز دادیم که من اومده ام و ساکن شده ام والا می گفتیم آقا هنوز نیومده است!

هرچه که بود، این که من یک خونه از خودم ندارم که یک کون نشوری بخواد اونجور رگ گردنشو کلفت کنه و بی هیچ ملاحظه ای بگه حق نداشتی و نباید میومدی، یک جور بدی سر دلم گیر کرده است...

یک جور خیلی بدی...

عین مار زخمی دو ساعته دارم به خودم می پیچم!