حرف بود با رفقا،
حرف شد از ارتش،
این که کجاست...
یادم اومد زمانی که پادگان مهندسی بروجرد قرار بود ترخیص بشیم و بریم به اقصا نقاط کشور، ارتشی های اون دوره تا حوالی ظهر همه را سرپا تو بیابون نگه داشتند، بعد صدا می زدند، دستشونو روی کاغذ می ذاشتند که متن معلوم نباشه، امضا می گرفتند، مرخّص می کردند...
هزینه سفر سرباز را، دزدیدند!
یادم اومد زمانی که سربازی ام تمام شده بود و برای گرفتن کارتم به تهران رفته بودم، لویزان، حدود سه ساعت جلوی در انبار منتظر نشستم،
انبار دار، سه ساعت تمام منتظر بود که من خسته بشم و برم،
که بتونه سهمیه پوتین و لباس نظامی دو سال منو برداره!
سه ساعت!
یادم اومد وقتی آموزشی بودیم، ماها شهرستانی بودیم و تو پادگان می موندیم حتی آخر هفته ها را، منتهی، یک عده ای یا تهرانی بودند یا فک و فامیلی داشتند یا پولی که بتونند یکی دو شب تو مسافر خونه ای هتلی جایی بیرون پادگان باشند...
اونها، در صورتی مرخصی تضمین شده داشتند که با سرگرد مسوول یگان یا گروه بانها هماهنگ می بودند که بعد از گرفتن برگه بیرون پادگان فلان نقطه منتظر بشن، تا سرگرد که از خدمت مرخص می شه با پرایدش بره سوارشون کنه و تا یک مسیری که برای همه صرف می کنه ببرتشون و، کرایه را بگیره!
خدا گواه است اینها را به چشم دیدم،
و نمی دونم چرا اینها را فراموش کردم که الان فکر می کنم ارتش، می تونه و می باید به کمک مردم بیاد. نه...
ارتش، کون ریقویی است که در تاوان خیانتی که به شاه کرد، به نهایت ذلّت و خفّت رسید،
و طبعا امیدی هم بهش نمی شه داشت!
بلکه باید منحلّش کرد!