خب، شماها که در خاموشی موقت به سر می برید اما،

من باید اینجا با خودم حرف بزنم،

که کسخل نشم!

من امروز پاشدم رفتم سر خیابون، رختشورخانه! می خواستم ببینم ماشینهای لباسشویی چه اندازه ای هستند که پتوهامو ببرم بشورم. معلوم نبود آخرین بار کی لای این پتو کوس کرده بود و عرق کی به کجاش خشک شده بود...

رفتم. اولین بار بود که اینجور جاها می رفتم. یک ماشین بود که اسکناس را به پول خرد تبدیل می کرد. فقط پنج و ده یورویی را. بعدش سه تا لباسشویی کوچیک و یک بزرگ، اولی ها 4 یورو و دومی 9 یورو قیمتش بود. خشک کن هم 18 دقیقه، 1.8 یورو!

تصورم این بود که بزرگتر باشند ولی خب، خیلی هم بزرگ نبود ماشین. 19 کیلو ماکزیمم. اومدم و دو تا پتو را فقط برداشتم، با ملحفه ها. دو تا تشک را تپوندم تو کیسه و گذاشتم تو کمد! جا نمی شد همه را با هم بشورم! لپ تاپم را کول کردم و کیسه پتوها را دست گرفتم و رفتم. یکی اومده بود تو این فاصله و مشغول به شستشو بود. دیگه منم برداشتم همه هرچی برده بودم را ریختم تو ماشین و، چه ساده هم همه چیز را برنامه ریزی کرده بودند. کلا خیلی انتخاب برای مشتری عزیز نذاشته بودند! چهار پله دما می تونست انتخاب کنه ،فقط! تو خشک کن هم سه پله دما! همین!

تا بیاد بشوره همه چیزو، یکم نمودار تولید کردم. بعدش هم خشک کن استفاده کردم که از بس پرش کرده بودم نتونست کامل خشک کنه. خواستم مجدد فقط پتوی دو نفره را بندازم خشک کن، سکه نداشتم. خواستم اسکناس بدم ماشین و سکه بگیرم، بیست یورویی فقط داشتم که قبول نمی کرد! خلاصه که نشد خشک خشک کنم، برداشتم آوردم خونه و تو بالکن پهنشون کردم. از بس هو اسرد است اما، بعید می دونم خشک بشن! دست می زنم نمی فهمم سرد اند یا خیس اند! تازه یک ماشین هم لباس خودمو تو خونه گذاشته بودم بشوره و الان لایه لایه رو سر هم، لباس تو بالکن آویزون کرده ام، به تمام درهای داخل اتاق هم! به آویزهای توی حمام، هم!

تمیزی را دوست دارم...

سعی می کنم فکرم را پرت کنم از ایران! از گلوله، از مرگ، از ترس، از یاس! از قحطی شاید. این که فامیل و دوستان و شماها چه می کنید را، نمی تونم تصور کنم! اما همین امروز دیدم کانادایی ها تو هوایی که -14 درجه حس می شد به چه شلوغی، خیابونهای کانادا را اشغال کرده بودند. دیدم که تو لندن با اون هوای سرد امروز، چطور حضور جمعیت پلیس را وادار کرده بود کل خیابون را تحت نظر بگیره و نذاره کسی به ساختمان نزدیک بشه که بخواد پرچم عوض کنه! سخنرانی های فاخر شاهزاده را گوش کردم! ما، ملّت ما، واقعا در حد شاه فقید نبود، اما به نظرم طی اینهمه سال و با اینهمه تجربه دردناک، اونقدری رشد کرده که بتونه درک کنه شاهزاده چه گنجینه ای است برای ملّت الان! شعور، فهم، ادب، سواد...

کاش جوانتر بودند همه. فرح دیبا کاش جوانتر بود. کاش...

نگرانم! اگر هر اتفاقی برای اینها بیفته، ما صد سال دیگه هم از پس جمهوری ننگین اسلامی بر نمیایم! ما به رهبری شایسته که بتونیم به دنیا نشون بدیم، بیش از نون شب، نیاز داریم!

بگذریم.

چهار عصر است. بدلیل نداشتن پتوی خشک، نمی تونم بخزم زیرپتو و بخوابم یکم! ناچارم برگردم سر کار، تولید نمودار!

کار خوبی تولید کردم. امشب، یا نهایتا فردا، ارسال می کنم برای یک مجله معتبر. فردا هم قراره خانوم چی نظراتش را درخصوص اون یکی مقاله ام بده. یحتمل اونو هم تغییر زیادی نمی ده و چند روز بعد هم دستم به اون بند خواهد بود. تا حالا بخاطر اینکه وقت نداشته از مشارکت در دوتا آیتم جذاب، جا مونده است! بدم هم نمیومد که نباشه راستش! خودش هم الان می گه اونها کارهای خودته، مال خودته. بعد از اون جدالی که داشتیم سر ثبت اولین اکتشاف، یاد گرفت که به مالکیت بقیه باید احترام بذاره. وقتی هیییییییییچ مشارکتی نه فیزیکی نه فکری تو کاری نداشته، طبعا صرف اینکه اون کار در زمانی که دانشجوی اون بوده ام تولید شده، حقی براش تولید نمی کنه. درد آور بود و به زشتی، اینو فهموندم بهش! البته خدایی آدم خوبی بود و الا می تونست نافهم بازی در کنه! دستم به کجا بند بود اون موقع آیا؟

هیچ کجا!