جایی که خوابگاهمه، تو مرکز شهر است نسبتا. یک عالمه از کوچه خیابونهای شهر را باید طی کنم تا برسم مدرسه. امروز، با خودم گفتم بذار یک مسیر تازه را طی کنم. یک اتوبوس نامعمول را سوار شدم و یکجایی در صدقدمی ایستگاه مترو پیاده شدم و بقیه را با مترو رفتم. منظره ها، خیابونها، مسیر، متفاوت بود کلا. بار اول نبود ولی اون موقع صبح کمتر اونجاها را دیده ام.

حوالی مقصد، از وسط یک پاساژی رد می شدم. یک  دستگاه خودپرداز تو اون پاساژ هست و من یادم افتاد روزهای اولی که رفته بود، به چه فلاکتی، تو همین پاساژ، از همین دستگاه، بیست یورو پول گرفتم...

انگار اولین بار بود کسی بهش می گفت که من نمی تونم از دستگاه پول بگیرم...

نه خدایا. می خواستم خط موبایلمو شارژ کنم بلد نبودم! طرف یکم کج کج نگاهم کرد، یکم نمی دونم به چی فکر کرد، بعد شروع کرد و خطم شارژ شد، به پول خودم، ولی زیر نگاههایی که تو هر شرایطی آدم نمی تونه زیرشون آب نشه از خجالت. سیروس دیشب می گه برای یکی رفقام حرف زدم بورسیه جور کردم الان که اوکی شده پسره می گه من  دو سال است دارم دکتری میخونم باید صددددددددد میلیون خسارت بدم بعد بیام اونجا؟ 

بهش گفتم آدم خوبی هستی، ولی نکن! مهاجرت کار هر کسی نیست. کسی میتونه تاب بیارتش حداقل، اگه نگیم لذت ببره، که خودش حرکت کرده است! کسی را وادار کنی، دعوت کنی، زیرپاشو بزنی و بیاد، فقط می شی چوب دو سر نجس!