امروز دو شنبه بود. حوالی پنج عصر است و باید اعتراف کنم کار بخصوصی نکرده ام هنوز هم!

خونه بودم. آدم بیکار، بره بیرون به چه کار؟ دانشگاه می تونم برم اما حسنی نداره برام. برم چکار؟

یکم کلیپ گوش دادم. یک استادی تو سنگاپور هست که نمی دونم چرا عادت داره هر جمله را بلافاصله، دو بار تکرار می کنه! رو اعصاب است اما خب، ناچارم هر چهارده جلسه کلاس دو سه ساعته اش را گوش کنم. من تو مراحل تحصیلی ام از روی چیزهایی پل زدم و پریدم، بی اینکه بفهممشون. فهمشون نکردم، یعنی حسّشون نکردم. بعنوان یک دکتر دیگه اصلا جای این نیست که اون خلا ها را داشته باشم بخاطر همین، دارم سعی می کنم چاله چوله های پشت سرم را پر کنم...

دیشب فلافل درست کردم. ناهار هم داشتم هنوزم. شام ماکارونی می ذارم. گوشتش تاریخ مصرف گذشته هست اما تو فریزر بوده، فکر نکنم چیزی ام بشه! می شه یعنی؟ نمی دونم. بهرحال، با همون غذا می پزم.

همچنان دنبال می کنم اخبار را. یک کلیپ قشنگ شنیدم امروز. می گفت استالین یک زمانی تصمیم می گیره عده زیادی از سربازهای خودشو اعدام کنه، به ظنّ خیانت. بهش می گن نمی شه بچه های خودمونند مردم نمی پذیرند. می گه شما کارتون نباشه، اینها را اعدام کنید، یک خر را هم اعدام کنید کنارشون. همین کار را می کنند. روزنامه ها تیتر می زنند که استالین یک خر را اعدام کرد! مدتی می گذره و استالین به مشاورینش می گه دیدید! همه اون اعدامها در سایه اعدام یک خر، فراموش شد! طرف داشت می گفت این خباثتی که اون بشکه گه در شبکه افق کرد را دنبال نکنید! می گفت حواستون باشه، اون بابا، همون خره است! اصل ماجرا را فراموش نکنید که چیزی دیگه است!

داشتم فکر می کردم چه جالب که جامعه ما اینقدر حواس جمع شده است! اینها از اتاق فکر ها و همفکری ها در نمیاد، اینها را می بینی یک نفر، یک شهروند، کشف و اعلام می کنه و وقتی می بینی پشتش چه اتاق فکرهایی و چه جنایتکارهایی بوده می بینی یک نفر با یک لشکر برابری کرده در هر مورد! اینها، جوانه های بلوغ جامعه ای است که قطعا به بار می شینه. رصد وبلاگها و پیج هایی که تو حوادث مهم لال بوده اند و بعد ییهو زبون باز می کنند هم معیار خوبی شده که نشون بده چه چیزی خودجوش از جامعه است، چه چیزی را حکومت فرستاده که سواری بگیره! ما، جامعه ما، داره مدارج عالی ای از فهم را طی می کنه، باعث افتخاره...

ایرانی بودن، یک افتخار است! همیشه هم بوده. و خواهد بود.