قشنگ ترین پلاکاردی که امروز دیدم اینو نوشته بود:

آزادی کاشتنی است، و ما تخمشو داریم.

جالب بود!

تو پست قبلی اینو می خواستم بگم، یکی از شهرها، شاید برلین، پلیس ضد شورش را نشون می داد توی مترو. تظاهر کننده های ایرانی اینقدر بهشون گل داده بودند که که طاقچه پشت سر پلیس ها پر شده بود از گل، و دیگه هیبت و هیمنه پلیس را نه تو زنشون می شد دید نه تو مردشون! یونیفرم پوشهایی که نمی تونستند بار اونهمه محبت را تحمل کنند، خمیر بودند تو دستهای مردمان مسافری که بعد از یک حرکت بزرگ، هر کدوم می رفت که حالا کیلومترها تو اتوبوس و ماشین بشینه و تشنه و گشنه برگرده بره سمت آلونکی که به قیمت گزاف یک گوشه این قاره غریب، اجاره کرده...

صحنه وا رفتن پلیس با دریافت گل، اینو تداعی می کرد که انگار هیچوقت هیچکس برای اینها گل نخریده است! باور کنید اگه گلوله به اون پلیس می زدی آثار مقاومت و سرسختی و توان را شاید می شد ببینی تا بیاد فرو بیفته اما هر شاخه گلی که به دست یکیشون داده می شد، انگار آب می شد طرف! فرو می ریخت...