فامیل های نو!
هنوز تو فکر خواستگارمم...
عباس، خودش بی مایه بود طفلک. بی فرهنگ و اعصاب خرد کن و بچّه بود.
موقع ازدواج زده بود و یک دکتر شیمی که فلان جا کار می کرد و بهمان جا می داد (درس می داد) پیدا کرده بود و هول شده بود افتاده بود تو دیگ.
بعد که سر حساب شده بود، دو سه تا باجناغ داشت که حداقل یکیشون خیلی شغل شریفی هم داشت، زحمتکش بود طفلک، منتهی بی شعور بود خودش!
عباس می گفت میاد خونه ما تا خرتناقش می خوره، موقع رفتن هم همینجوری می تپونه تو جیبهاش و می گیره دستش و افتخار می کنه تازه که برای تو راهش هم برداشته!
اینو من دیده بود تو یکی از راننده هامون. حریص بود! ماموریت می رفتیم، دنیا را می خریدی می خورد، بازم یک جاهایی آبروی آدمو می برد با همین حرکات. رانی ها را می تپوند تو پیرهنش مثلا! با اون شکم گنده...
بگذریم.
حالا تا اینجا خیلی فاجعه نبود. بهرحال آدمه تو کلاسهای مختلف از ادب و آداب اجتماعی بودند. فاجعه اونجا بود که عباس که نتونسته بود اونو آدم کنه، خودش عین اون خر شده بود! یعنی می گفت منم وقتی می رم خونه شون عین خودش همون کارها را می کنم تا بفهمه کارش غلطه!
اینه! این که تو ازدواج شما با یک خانواده وصلت می کنید نه با یک شخص، اینه.
حالا من موندم این بابا، همکار ما،
خدایا! دستت درد نکنه که حداقل جوری ساختی بشه آدم جلق بزنه!
والله!
آدم اشتهاش که کم بشه هر گهی را نمی خوره!
برای خدا مگه کار داشت! اون شومبول را می ذاشت یک جایی که نه دستت بهش برسه نه پات، نه بتونی بمالی اش به یکجا!
بعد چه خاکی به سرش می کرد مرد یا زن جوان؟
باید حتما ازدواج می کرد دیگه!
اونم پر فشار و تحت فشار!
که نتّرکه!
برید به قول تتلو بزنید تا روشن بشید و شکر خدا به جا بیارید، مرده شور بعضی وصلت ها را برد! و بعضی ازدواج ها را!
والله!