به نظرم می رسه که خدای من، خدای کوچیکی باشه!
می گفت یارو رفته بود مرقد امام دعا می کرد که بچه ام سرطان داره شفاش بده،
یکی می شنوه، می زنه رو شونه اش که عزیزم، واسه این باید بری امام رضا، اینجا تا حد اسهال را شفا می دن فقط!
حالا این خدای ما هم انگار فقط زورش به چیزهای کوچیک می رسه. بزرگها انگار دست کسی دیگه اند...
ما دیشب احوال یک دوستی را پرسیدیم، یا پریشب شاید. یک خانومی. یک بخشی از حرف این بود که طرف سیگار کشیده بود و خوشحال بود. ازش پرسیدم منم بکشم؟ گفت نمی دونم. منتهی من داشتم فکر میکردم خب چرا تست نکرده ام هیچوقت، بد که نیست بوی توتون. اقلا بخر همون توتونشو بو کن یکم. تو این فکرها بودم امروز تو راه فکر کردم بخرم نخرم تا رسیدم دانشگاه. تو آسانسور، یک جعبه سیگار پیدا کردم! می شد برش ندارم. می شد هم بردارم!
حالا تو همون راه، به بلیط بخت آزمایی ای که تو کیفم دارم هم فکر کردم. اینکه من دیگه واقعا نمی خوام کارمندی کنم! من به یک پول گنده ای نیاز دارم! یعنی ممکنه بلیطم در اومده باشه هم؟ یا باید برای اون برم امام رضا؟