ریحانه را دیدم، نشسته بود یک کیک داشت باز می کرد بخوره. شاید ناهارش بود.

بهش تعارف زدم، گفتم یک موقع که وقت داره بیاد خونه براش یک کیک بپزم سی سانت. داشتم سایز قالب آجری کیک را با دست نشون می دادم، می بینم نیشش تا بناگوشش باز شده می گه چه خبره سی سانت!

خدایی گذشته دوره ای که پسرها متلک بگن ودخترها سرخ و سفید بشن! من خداشاهده تمام فکرم تو کیک بود، اون نامرد تو کیر!

گمونم هم نیاد! انتظاراتش بعیده برآورده بشه!