خطاب به مادینه ای در مسکو!

چططططوری رفیق!

یادت افتادم!

یک مدتی بود تو دانشگاه یک لحظه که گوش می دادی همه به فارسی حرف می زدند، از بس زیاد شده بود تعداد آدمهایی که وادار شدند همه چیزشونو ول کنند و غربت نشین بشن.

اخبار را که دنبال می کنم می بینم کم کم مسکو هم، ممکنه این وضعیت رخ بده برات!

پیش اومده تا حالا؟ مثلا رفته ای فروشگاه می بینی یکی از همکارهای بابات که الان لباس آدم تن کرده، با یک زن تاپاله، در حالی که زور بیخود می زنند روی فلان کالا را بخونند ببینند همونی هست که فکر می کنند یا نه، به فارسی با هم حرف بزنند و سعی کنند با اتکای به شکلها و نقاشی های روی کالاها خریدهای معمولشونو انجام بدن!

این دماغ بزرگه، رادان را دوست دارم ببینم اونجا! یا اون درازه، بشار اسد را! یا باقی این تاپاله های گه را که تااااااااازه برگشته اند به زندگی! تازه می فهمند ترس چیه! بیکاری چیه! حس مفید نبودن، چه حسی است! بی پولی یا اقلا ترس از بی پولی، چه طعمی می ده! اینها که حالا مجبورند قبض آب و برق را هم پرداخت کنند!!! دلشون لک می زنه برای فلان غذا و مواد اولیه اش را تو اون سگ دونی نمی تونند پیدا کنند! مریض می شن و نمی تونند دردشونو به دکتر بگن!! اصلا نمی تونند وقت دکتر بگیرند!

فکر کن!

دردناک است دکتر باشی بعد توان زیستنت در حد یک بی سواد باشه، نتونی یک تلفن بزنی، نتونی صحبت کنی، نتونی بفهمی چی بهت می گن...

خوشحالم که بدبختی، در خونه خیلی ها را زد که به ناحق، به آلاف و اولوفی رسیده بودند!! امیدوارم دست مردم بیفتند تا به زندگی نکبت و البته سختشون، نقطه پایانی بذارند و رنجشون را کاهش بدن...