قضاوت بی رحمانه ای است،
من خودم هنوز باور ندارم که این حرف و این نتیجه درست باشه منتهی،
وقتی دیدم رضا صادقی بعد اینهمه لالمانی، آهنگ حکومتی خونده و خودشو فروخته، یادم اومد که خیییییییلی سال قبل وقتی وضعیت جسمی اش را دیدم دلم سوخت. اون موقع برام سوال شد که آخه چرا؟ این درست نیست....
بعد فراموشش کردم اصلا. یعنی اصلا موزیکش تو رده و ژانری نبود که من دوست داشته باشم، چشممو بستم و تمام شد تا الان که این علف هرز سر برکرد.
الان، یاد یک فرضیه ای افتادم که می گم هنوز جرات ندارم فکر کنم درست است، چون خیلی بی رحمانه است. اون فرضیه می گه وقتی خدا به وضوح نشانه ای روی کسی گذاشته است، حتما دلیلی داشته. چطور می شه که ماها نشانه هارا به این آشکاری می بینیم و باز هم خر می شیم؟! خدا به چه زبونی بگه که این مخلوق توان داشتن فلان قدرت را، ولو قدرت راه رفتن یا تکلم یا چمیدونم هرچیزی را نداشته و بهش داده نشده، پس شما هم همونجور که هست بپذیرش و بادش نکن! مثلا هادی چوپان را نگاه کنید شما این دو مثقال نمی ارزه! نه تجربه زیستش، نه تحصیلاتش، نه عقبه اش، این هیچی نبود، نیست هنوز هم! بعد این هیچی بودنه خیلی آشکار است، شما یک دقیقه به حرف زدن این آدم گوش بدی می فهمی باید بری نفر بعد منتهی یک مدت ملت مثل بزرگ کردن استاد غارگوز تو کارهای سروش رضایی، دورش جمع می شن و به به و چه چه می کنند یارو چنان می رینه که از پوشکش بیرون می زنه!
خب نباید کرد!
نه؟