عصر شده باز، برگشته ام خونه، منتظرم زنگ بزنند برم شام امیر کرونایی را بگیرم بدمش و،

خودمم یک نیمروی دو تخم مرغی که کفش اساسی بسوزه تو روغن داغ، درست کنم و ،

شام و عصرانه با هم بشه. 

فردا نه صبح دندون پزشکی دارم و دندون خطرناکی هم هست. نزدیک عصب است. دفعه قبل یارو نتونست درست پر کنه...

امروز، یک عالمه موضوع داشتم برای تایپ، ولی تمهیدم کارساز اومد و گوشی و لپ تاب و فونت فارسی نبود که افاضه کنم منتهی، دوست دارم یک عده مستمع می داشتم، آدمهایی که فکرشونو کسی جهت نداده باشه یا اگه داده، وجدانشونو نکشته باشه که بتونند فکر کنند هنوزم...

استوری اش، معرفی کتابهای تند خوانی بود. براش نوشتم دکّون است؟ نوشت نه عمو با راندمان قبلی ام، سه برابر بیشتر می خوم! نوشتم شما آهسته هم بخونی قبوله، منتهی نکته اش اینه که،

می کوش به هر ورق که خوانی

تا معنی آن تمام دانی!

نوشته خیلی مطالعه میکنم اخیرا. معتاد شده ام تقریبا. پرسیدم چی می خونی؟ یک کتاب از این انگیزشی ها فرستاد!

نوشتم این از قضا خود مخدر است، احساس اعتیادت درسته عزیزم!

می گه کل روانشناسی را زیر سوال بردی!

من موندم این  چه علم مسخره ای است که هر دختردبیرستانی می تونه اونو از رو گیشه کتابفروشی بخره و بهش عالم بشه! نوشتم نه عمو اشتباهی داری می ری. پرسید خب شما بگو من چی بخونم!

سوال به جایی بود. نوشتم متاسفانه پاسخی ندارم چون زمینه کاری من نیست منتهی قطعا علم روانشناسی چیزی فرای این خزعبلات باید باشه.

گفت فکر می کنم بهش...

 

باید ذهنمو پاکسازی کنم. یک گاهی یک چیزی می گم که بعد خیلی اوقاتم تلخ می شه از اینکه گفته ام. حرفهایی که بی تامل میاد و همه اندرون ذهن آدم را بیرون می ریزه و رسوا می کنه. خانوم چی را دیدم، گفت چه خبر؟ گفتم پیشرفت هایی در پایتون داشته ام. گفت ژوليت وارد است ازش کمک بگیر. اینجا، اون تعفن مغز من بیرون زد و مشام هر دومون را آزرد. گفتم ژولیت به کسی کمک نمی کنه. نشنید. تکرار که می کردم گفتم ژولیت فرصت نداره. گفت اگه ازش بخوای فرصت داره، بپرس ازش.

اومدم، بعد فکر کردم به تو چه که ژولی کمک می کنه یا نمی کنه، وقت داره یا نداره. جواب اون مکالمه این بود که باشه، یا این بود که آره ازش کمک می گریم. همین دیروز ازش سوال پرسیدم گفت نمی دونم!

خیلی ناراحت شدم از دست خودم. واقعیتش اینه که به فرهنگ ماها، رفتارهای ژولی رو اعصابمه. صبح میاد شالاپ شالاپ با دهن باز دو ساعت کاه یونجه می خوره. بعد از یک مدت بوی استون اتاق را بر می داره، نگاه می کنی داره لاک می زنه! همه در و پنجره هم بسته. خب سرد است لامصب! بعد در تمام این مدت چنان دماغشو بالا می کشه که اگه یکم سبک وزن تر باشه آدم عین جاروبرقی، می کشه آدمو بالا. نکبت! هیچ حرف نمی زنه. یک گوشی تو گوششه، فقط خودشه و خودش. درسته همه اینها سراپا منفی است منتهی، من چرا باید اینها را تو ذهنم نگه دارم یا ببینم که وقتی دهن باز می کنم اونجوری پشت مردم بد بگم؟!!

باید به تخمم حواله کنم! باید مراقبت کنم. نبینمش اصلا!