فاحشه امروز هم در مسکو است! هوای مسکو آفتابی است! شام، نون خونگی بود با ماست چکیده ای که کلی آب از خیارها کشیده بود و شده بود ماست معمولی. گرسنه ام بود. نون پنیر گردو و کره عسل همه چیز بود. بعدش رفتم نشا های فلفلی که خریده بودم را کاشتم و دو تا گلدونهای موجود را ریختم تو آشغالی که بعد ببرم بذارم سر کوچه. یک کوه ظرف شستم. لوبیا ها را که خیس کرده بودم پختم. زیادی پخت. حبوبات باید نیم پز بشه فقط، که موقع پخت آش تتمه اش پخته بشه. اینها قشنگ وا رفتند!! الان نخودها مشغول پخته شدن اند. کنارش، کمتر از دو لیتر شیر داره گرم می شه برا ماست. گوشت هم از فریزر بیرون گذاشتم که یخش باز بشه و مایه کوبیده درست کنم، شاید برای عصر. دیگه به ظهر نمی رسه. تا بیاد یخش باز بشه و ...، نمی شه.

الان چند روز است که یک بحث علمی ای، مچلم کرده. همونی که فکر می کردم تو مقاله اشتباه نوشتم، هنوز دنبالشم!! نمی تونم جمع کنم چیه ماجرا. از معدود چیزهایی است که ضد و نقیض پیدا می کنم ادله را. دیروز اما تو لینکدین یک پستی خوندم در خصوص سیستم ها، خیلی حال داد. یک عالمه از چیزهایی که قبلا خونده بودم را به هم وصل کرد و، حل شد برام! عین وقتی لقمه تو گلو گیر کرده، شاید نه، عین وقتی موقع دفع، یک چیزی هست که نمی تونه بیرون بیاد، بعد بالاخره که صبوری می کنی و فرصت می ده تا روده مبارکت بچرخونتش، بیرون میاد! آی حال می ده! منم، بخشی از جهل علمی ام انگار دفع شد با یک کلام! یارو پست سیاسی گذاشته بود ولی عین خودم مرض داشت که ریاضی را در زندگی روزمره هم می دید، حرفش باعث شد برم یک کوچولو سرچ کنم و بامب!! حل شد برام!

پنج شنبه، به احتمال زیاد، یک جلسه نسبتا مهم خواهم داشت. با نماینده فروش یک شرکت! باید یک محصولی را بهش بفروشم! اون لیسبون است و سعی کردم راضی اش کنم که بیاد اینجا. بعید است ولی بیاد. اما تا نیاد هم، نمی تونم جلواش، تست کنم و نشونش بدم که چیه ماجرا. نمی دونم بهرحال...

راستش خودم هم حالشو ندارم تا لیسبون برم برای دیدن یک آدم فقط!! چه دیدنی؟ حرفی نداریم با هم! کار ما، وسیله می خواد!