شش عصر یکشنبه، بیست و ششم آوریل 2026، فاحشه مسکویی در سمت سایه بالکن روی صندلی ای بسیار نا راحت نشسته است. صدای انواع پرنده و سگ و به گوش می رسد. هر از گاهی صدای پریدن ضعیفه ای به درون آب استخر رو باز مجموعه، هم!

گرده های سفید رنگ پنبه ای شکلی که از درختها رها شده تمام سوراخهای نپوشیده را پر کرده است. تار عنکبوتی که بین نرده های فلزی بالکن تنیده شده یک عالمه از این گرده ها را به خود گرفته و، ساختارهای عجیب غریبی بروز داده است. دو سه تا بوته فلفل، چند بوته سیر، کل کشاورزی امسال من است. بالکن بی نهایت به هم ریخته و شلوغ و بی نظم و صاحب است، قصد مرتب کردنش را هم ندارم البته!

چه کنیم ای وی؟

با زندگی چه باید کرد؟!

از این بالا آدمهای مرتب شیک پوش تمیزی را می بینم گاهی و فکر می کنم که، ارزشش را داشت؟! واقعا آنچه به دست می آوریم ارزش آنچه می دهیم را همیشه داشت؟ یک آقای قد بلند با ریش و موی سفید، پیرهن شلوار مرتب، کفش تمیز، به سمت خروجی قدم می زند... زندگی را برد؟ راضی است؟ حاضر بود جای این جوانک یک لا قبایی باشد که خودش است و کوله پشتی اش و یک موبایل؟!

نمی دانم.