پیرو دو سه تا پست قبلتر، الان مدتی است که تو ذهنم آدمهای اطرافم را مرور می کنم. منظورم آدمهای ایران است و الا اینجایی ها که گرفتارند طفلکها. اون کسایی که تو دایره بررسی ام هستند، تا یک زمانی به جد کار می کنند. بازه ای هست که توجیه داره فعالیتهاشون، مثلا خونه ندارند یا ماشین ندارند یا شغل مطمئنی نیست و الخ منتهی، از بعد از اینکه به یک ثباتی می رسند، شروع می کنند به کارهای احمقانه کردن! نمی دونم چی می شه، اما اونها هم مساله کم میارند! موضوع کم میارند! تو آبادی ما هر کارمند و معلمی وقتی بازنشسته می شد فوری می دوید می رفت یک باغ می خرید! حالا فکر کن کشاورزی سنتی اونم برای آدمی که دیگه توش و توان جوانی اش را هم نداره، یعنی منفعت صفر، زحمت بسیار! با اینهمه، می رفتند و می خریدند و ماهها رو بیل بالا پایین می پریدند و ته کار در لباس مندرس رعیّتی می مردند!

سالمندی چه وحشتناک است خدایی!

دارم لمسش می کنم! شاید سن و سالم هنوز بهش نزدیک نشده منتهی چیزی که حس می کنم همون بی کار بودن، بی مصرف بودن!! و هیچی برای انجام دادن نداشتن است!!

هیچی واقعا!

یعنی حاااااااااالشو هم نداری! انگیزه هم نداری. اصلا یک وضعی است...