بارون خرکی
مسکو، روز سرد و بارانی ای داشت. زمستان بود تقریبا، اواسط ماه می!!
یادم نیست چه کردم! رفتم خرید. شیر خریدم که یادم رفت ماست درست کنم، بعدش برای ناهار تن ماهی درست کردم. خوابیدم. یکم به مقاله هام ور رفتم. یکم ایده پروروندم که فردا برم آزمایشگاه تست کنم...
عصر، حموم رفتم. نه برای خودم، برای اینکه معمولا شب ها آبجی زنگ می زنه، یا بچه خواهرم، نمی خواستم نامرتب باشم! فکر کن به یک جایی می رسی که بخاطر بقیه، پا می شی می ری ریشتو می زنی و ظاهرتو مرتب می کنی! مهمه به نظرم. ما تو غربت گرفتاریم و شاید یک قیافه ژولیده، یک ریش نتراشیده، خیلی اثر مخربی داشته باشه رو کسی که دلخوشی دیگه ای تو این ولایت نداره. برعکسش همین ظاهر آراسته می تونه کلی امید بده، می تونه کمک کنه!!
بریم سر کارمون!
عین خخخخخخخخر داره بارون میاد! اصلا انگار راستی راستی دوره آخر الزّمون شده، هوا هم قر و قاطی فرموده!