زید...  را دیدم،

چقققققدر فاجعه بود طفلک!

نصف دوست‌پسرش ارتفاع داشت فقط

دااااغان!

بیخود نبود شازده خوشحال نبود که یارو داره میاد! 

این دومین پسری بود که دیدم رفته سری به خمره زده و، 

افتاده تو خمره!

تو شرکت بود اولی. آقای مهندس خانوم منشی را داد هوا، بعد ده سال عقدش کرد! هنوزم نمیرفتند یک خونه! 

در تمام مدت، مهندس(!) مرضیه میکوبید پشت دستش که نگاه!  چطوری صاحب شد پسر به اون خوبی را!! 

منتهی نمیگفت چه تلاسی کرده،  چه ریسکی کرده ها!!

انتظار داشت اووووول برن خواستگاری اش

بعد نه بگه و ناز کنه و اونها اصراااااار، 

نهایت مننننت بذاره بپذیره!!

هنوز نشسته چشم به راه،  ملت بردند و خوردند و هسته اش را هم... 

بعله

بشین تا علف در بیاد