دوشنبه،

مسکو!

از بارون صبح خبری نیست دیگه بجز خیسی در و دیوار و زمین. حوالی ظهر رفتم آزمایشگاه. سلسو، یک پسره پرتغالی است، گوشی گذاشته بود رو گوشش و با چککککش می کوبید به یک قالب فلزی. هرچه بیشتر می کوبید شن و ماسه و صدف هایی که تو قالب بود بیشتر سست می شد و صدفها بیرون می زد. این داشت می کوبید که تو هم جا بیفتند و جا بشن!

به زحمت تونستم یک موج کسینوسی که مد نظرم بود را با دستگاه های الکترونیکی تولید کنم. هشت تا پارامتر مختلف را باید روی دستگاه تنظیم می کردم که خب، بالاخره شد! هرچند، چیزی که دلم می خواست را ندیدم. حالا سیگنالها را ضبط کردم آوردم تا بعد رو کامپیوتر ترسیم کنم ببینم چقدر به انتظارم نزدیکند. نسبتا زود جمع کردم بساطمو اومدم. حوصله تست کردن هم دیگه کم دارم!

همچنان، هیچ خبری از قرار داد و کار و پول نیست. یازده روز از این ماه هم گذشت...

جمعه دو هفته قبل رو سایت اون اداره ای بودم که بهم بورسیه داد. نوشته بود باید ظرف سه سال بعد از پایان بورسیه، تاییدیه بیاری که کار را به نتیجه رسونده ای وگرنه باید پول را پس بدی. اتوماتیک برای خانوم چی و استاد بزرگمون ایمیل رفت. خانوم چی بعد از یک هفته جوابشونو داده بود. یک خط خدا شاهده بیشتر لازم نبود. اما اون پیریه نمی دونم چرا با این که فوری هم دیده بود، اما پاسخ نداده بود. صبح بهش یادآوری کردم، ظهر سعی کردم پیداش کنم، همه بی نتیجه. فکر کن این آدم اگه بمیره قبل اینکه یک ایمیل را جواب بده برای من، به چه دردسی می افتم! خب بنویس دیگه کونده! از بدی های پیر شدن، خرفت شدن است. حدس می زنم این دست نگه داشته که اول خانوم چی بنویسه بعد این. یکی نیست بگه آخه مردک! گیرم خانوم چی مرد! تو مگه تو جلسه دفاع من نبودی؟ مگه ندید؟ خب بنویس که دفاع کردم دیگه چرا باید صبر کنی بعد از بقیه جواب بدی؟! خری؟