نامه
یادم نیست چه کردم امروز!
سر صبح هواشناسی را چک کردم، آفتابی بود. تندی همه رختهایی که دم چشمم بود را با حوله حمام و هرچی تنم بود ریختم تو ماشین و روشن کردم!
هنوز نیسم ساعت نشده بود ابر تماااام آسمون را گرفت و، پیش بینی رو صفحه موبایل خودشو به روز رسانی کرد از آفتابی، به ابری!
یکم مقاله خوندم.
طرفهای ظهر، پاشدم رفتم که نامه عارفه خانومو بگیرم. ایشون قبل از من اینجا ساکن بوده و نامه ها میاد اینجا منتهی اداره پست فقط با مشاهده کارت شناسایی طرف که تو دست خودش باشه نامه را می ده! رفتم جایی که نامه برگشت خورده بود. آخه روز قبل خونه نبودم که پستچی اومده بود. خدایی اینجایی ها آدمهای خوبی اند. طرف نامه را نداد، قانون کاری اش را زیرپا نذاشت، ولی تمام تلاشش را کرد که بهم توضیح بده، رو گوشی اش تایپ کرد ترجمه کرد که من بفهمم، راهنمایی کرد که به کجا زنگ بزنم، چکار کنم، چطوری دنبال کنم و خلاصه. دیگه به عارفه پیام دادم چون باید خودش تصمیم می گرفت. نامه مهمی است و اگه گم می شد تو این رفتن و اومدن ها، بدهکارش می شدم. قرار شد زنگ بزنه که بعد می بینم از خارجه اون شماره جواب نمی داده و خواسته که من زنگ بزنم. زدم و هماهنگ کردم و خلاصه کلی پروژه امروز ما شد این! قرار شده نامه را مجددا بیاره در خونه و من باید خونه محبوس باشم که نامه را اگه بتونم، بگیرم!! اگه نه باید از فلان کشور پاشه بیاد نامه اش را ببره!
باری.
خوابیدم یکم.
یک ایمیل دوشنبه زده بودم به سوئد، امروز جواب داده که نه آقا ما اندازه نمی گیریم مگه می شه؟! دیگه براش نوشتم 25 سال است که ملت مشغول اندازه گرفتنش هستند و راهش اینه و مشکلش اینه و من می خوام چه کنم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم بهتره ننویسم به من پول بدید تا بیام رو این ماجرا کار کنم. نمی شه. اینها شریک خارجی تیم ما هستند و روابط در سطح بالاتر از تراز فعلی من است، نمیان نیروهای همدیگه را بردارند و رابطه را خراب کنند. دیگه حالا تخمشو کاشتیم تا بعد...
لباسها رو از ترس بارون آورده بودم تو اتاق، باز الان بردم بیرون که جلو باد، بلکه خشک بشن یکم...