بالاخره آفتاب یکم استراحت به خودش داد و هوا ابری شد اینجا هم.
نه صبح است
آدم جاش که گرم باشه، هوس بارون هم می کنه
شکمش که سیر باشه، سکس هم می خواد
لابد اینها را که داشته باشه، دلش برای قدرت داشتن تنگ می شه
ثروت می خواد
اینو میخواد
اونو می خواد
کم شده به جایی برسه که بگه بسّه! کافیه...
می خوام قرمه سبزی درست کنم. اینبار دیگه درست! ممکنه به امیر هم بدم. نمی دونم...
باید برم یکمی هم شوید بچینم. دیروز با خانوم چی حرف می زدیم اهل گل و گیاه است. قرار شد برام گل بیاره. یک بوته نشونم داد می گه گوجه است. بعد می گه تو خونه میوه و سیزی که می شورم آبشو می ریزم پای گلدونها، تخم گوجه از اونجا رفته پای گلدون و یک عالمه همه جا سبز شده است. وقتی اینها را می گه شادمانی تو تمام اجزای و جودش موج می زنه! زایندگی، بخشی از وجود آدمیزاد، و شاید بیشتر، زن است. تصور کن حتی بچه را که ماها نمی تونیم، اون می زاد! دیگه گل و گیاه که جای خودش. باید بهش راه داد هنر موسیقی نقاشی و ... را هم اون دست بگیره...
درخت های رو به رو، شکوفه صورتی داده است. هر روز پر رنگ تر می شه. یاد منظره باغهای ژاپنی می اندازه منو.
هایده می خونه:
خدا رحمتش کنه
هرگز به من از خاطره ها گفتی، نگفتی
از گذشته قشنگ ما گفتی، نگفتی
حرفی به من از روی صفا گفتی، نگفتی
از عاشقی و مهر و وفا گفتی، نگفتی.