یکربع به یازده صبح است، یکشنبه، آخرین روز ماه می!
دیشب خمیر کردم و خوابیدم. صبح، اندازه شکم زن حامله بالا اومده بود! دیگه بدّو بدّو پا شدم آتیش گذاشتم به اصطلاح و، پنج تا نون فسقلی پختم!
جاتون خالی، خدا امواااااات شمیم را بیامرزه و به خودش سلامتی بده!
تنور که نداشتم هر رووووووووووووووز باید می رفتم نون می خریدم! هر روووووووووووووز! اونم نون حجیم که اصلا به غذاهای ایرانی سازگار نیست! فکر کن نون و ماست با نون باگت بخوای بخوری! نمی شه!
صبحانه خوردم و با چندتن از رفقا چت کردم. چت که با دو تا. برای بقیه پیام گذاشتم ببینم زنده اند یا نه.
بعضی این رفقا خیلی خر مرد رند اند حرمزاده ها!! یعنی اگه دو تا پیام بدی که یکی اش را نخواد تو بدونی، قشنگ زیرسبیلی رد می شه از کنارش!! بعد این کار تکرار می شه. بعد حس می کنی این بزمجّه فقط داره تو رو بازجویی می کنه بی اینکه خودش حرفی بزنه. عیب نداره که حرف نزنه، اما اینکه دنبال چی می گرده تو زندگی تو، این دیگه قابل قبول نیست...
رفتم خرید. نصف خربزه، دوست گرم خیار، یک کیلو شکر، چندتا سیب زمینی، یک بسته دستمال توالت! یادم رفت دستمال کاغذی را... گوشت گوسفندی هم نداشت... اسفناج هم نخریدم با ماست... شیر هم بر نداشتم...
بریم سر کار، الان است که خوابم بگیره. رنگ گذاشتم به موهام و حوله پیچیده ام کلّه ام، خوابم بیاد هم نمی تونم بخوابم انگار...