هوا ابری، نسبتا بارونی است. دوست داشتم برم هم قدم بزنم هم یکم میوه بخرم یکی دو تا نون، ولی پائولا پیام داد که می خواد بره بیرون و غذای امیر را میارند، خواست من بگیرم براش. دیگه الان منتظرم پیک از مطبخ برسه، بعدش برم یکم راه برم.

به مریم،

نه این مریم، اون مریم که منچستر هست، پیام دادم، آیه به قلبم نازل شده بود در جریانش گذاشتم. براش نوشتم که شکمو ها به بهشت نمی رند، اونها تو بهشت هستند، لازم نیست جایی برن!! هشتک، شیرینی آرد نخودچی!

آخه با آبجی که حرف زدم گفت رفتن بهش سر زدن و شیرینی آرد نخودچی براش برده اند. گویا مریم خانوم این شیرینی را اندازه شوهرش دوست می داره! خخخخ.

ولنتاین است، امسال هم که هیچ، من فکر می کنم کلا ولنتاین را هرگز درک نکنم! نکرده تا الانش هم. نمی دونم. حسّی بهش ندارم. به بقیه روزها یک حس هایی دارم. مثلا از نوروز بدم میومد، از سیزده به در متنفر بودم. از روز تولد خودم همینطور. فکر می کنم بهتر شده باشم. امسال مشکل خاصی با سالگرد تولدم نداشتم. واسه اونهایی که خبر نشدند، در واقع اونقدر غرق در گرفتاریهاشون شده اند که حتی ته ذهنشون دنبال یک مناسبت صوری هم، برای لبخند زدن نمی گردند، یا اونها که رفاقتهای یک طرفه فقط باعث شده همچنان تو لیست باقی بمونند، یا خاطرات و سابقه خوبشون باید بگم که تولدم گذشت. بعضی ها یادشون بود، بعضی ها تو شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک بهشون یادآوری شد، بعضی ها مثل بانک ها و جاهایی که ازم نفعی می برند همین سالی یکبار را یادشون میاد در حد یک پیامک ازم تشکر کنند، و بعضی ها که شاید آدم دلش هم بخواد که به یاد داشته باشند، و اصلا به تخمشون بود البته! به نظرم مهم نیست روز و ساعت و حتی ماهش! مهم اینه که برات مهم باشه، ولو فراموش کنی، بپرسی ولی. سعی کنی به خاطر بسپاری رخدادی برای کسی رخ داده که یا سرمنشا یک تحول بوده، کار ندارم مثبت یا منفی. شما بگو 22بهمن 57 اصلا! همدردی که لازم داره اگه نه تبریک!

نه؟